
چیزی قریب به دو هفته ی دیگر دوباره آن پنج جادویی خبیث رو به رویم می ایستد ، با هم می رقصیم و هم پیاله مشروب می خوریم بعد با کرشمه ای تیز پوزخندی می زند و دود می شود . امسال به حتم آغاز بیست و ششمین سال حضور این پنج اسپندی را جشن می گیرم . و احتمالا آتش تند آن پنج های رفته را هم فوت می کنم . امسال طبق قرار معهود درست سر وقت ، یکسال بزرگتر می شوم و آن پنج جادویی احمق هم احتمالا نمی فهمد ، که با آمدنش ، ناگزیر مجبورم کرده است یکسال به آخر قصه نزدیکتر شوم . سالهایی که گذشت ، آن25 پنجِ درشت عجیب چه عجیبتر مرا به دالان استحاله سپرد ، هنوز وقتی عکسهای کودکی ام را می بینم انگشت حیرت توی دهانم گیر می کند ، آن میثاقِ تپلِ نازک نارنجی لوس ، توی بغل بابا چه زود بزرگ و پیر شد ، چه زود سیگار کشید ، چه زود تا فرط پاتیلی مشروب خورد و شعر گفت ، چه زود مهر ممنوعه خورد توی بایگانی ارشاد . چه زود تلخ شد. آخر چه کسی باور می کند ؟ . باور نمی کنم . هنوز گاهی دلم تنگ می شود برای فندقهای کبلایی . برای خاله بازی . برای تیله ی شرابی برادرم . برای منچ و تاس نقره ای سعید . برای وقت آزاد . برای دریا ، برای تاب و جنگل سوخته ی رودسر . برای صمد وقتی کوچک بود . برای بیژن که حالا دارد خیابان های شانزه لیزه را گز می کند و درست نمی دانم و نمی دانیم کجاست‘ گاهی دلم برای خیلی ها پر می کشد ، برای آنها ، برای عشقم ، برای خودم . تولدم مبارک !
یه روزی می یاد که نمی دونیم کی هستیم
یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم !
***
شعر " من خوردگی " متعلق به این روزهای من است که طبق معمول زیاد هم روزهای خوبی نیست . در آستانه ی فرا رسیدن یکی از همین " پنج ها " تقدیمش می کنم به روح سالهای کبود گذشته . به 25 پنج کبود ِ ماضی و شمایان که همخاطرم هستید . این شعر را در دکان روزمرگی ام نوشتم . درست میان کار گِل و تنهایی .
من خوردگی
نهیب درد جنینی / زن وغریو حزین
صدای رعشه زدنهای لاشه ای بر مین
صدای هق هق نوزاد بی هوا خوانده
صدای تف شدن بچه ای به روی زمین
بیا به عکس کودکی ام / روزهای بمباران
بیا به قاب تکه شدنها / به تکه ها / بنشین
ببین به زیپ دهانهای بسته پستانک
به مرد خیره نشسته به پای فیلم اُشین
بیا که باد می دمد آنجا / بجنگ / می جنگیم
بیا که لاف می دهد اینجا به بیدها تضمین
بیا به درد اودیپی/ به مادرت برگرد
برو به کام نکرده/ به نقطه ی تکوین
به سالهای تساوی جین و زن ممنوع
به سال مدرسه های بکن نکن بنشین
و روزهای سوپر هشت بی صدا / ناطق
و بمب های اتم تر ز ویدئو/ فردین
که هر چه راست کرده علی چپ ( برای قاتق نان !)
که هر که چپ شده چپتر زِ های هوی لنین
بیا به بازی گرگم چه بی هوا سر خورد
بیا به قائم و موشک / به سُک سُک و سین جین
تمام سفره ی عیدی به سال های خمار
نماد سرفه و سلسوگ / سکته و هفسین
زبر به زیر نشستی / مثال رستم و رخش
گهی به پشت تو زین و دوباره پشتت زین
***
آدمی عجیب مستعد تبدیل است ، پروسه ی کمر شکن هر تبدیل نیز از آغاز تا فرجام ، مطمعنا محتاج نگاه دقیقی به امر گذشته است . و این امرِ نگاه به ماضی یعنی اینکه ، بتوانی و جرات کنی تا صاف صاف بیاستی و توی چشم گذشته ات زل بزنی . آنوقت هر جا که دیدی ماضی ات غلط می کند . همانطور با حفظ جرات و اعتماد به نفس توی رخش داد بزنی : بابا جان حسابی گند زدی . بعدش دوباره رو به آینه ی خودت برگردی بدون خستگی و نا امیدی دوباره مهره بچینی ، دوباره سعی کنی تا شاید شاه کیش شده به خانه اش بر گردد . این یعنی پروسه ی تبدیل موفق . وقتی آن من ِ پیشینت تغییر کرد و دیگر آن شدی که هستی و نبود ! احتمالا سلسله اتفاقات عجیبی هم دور و برت رخ می دهد . خیلی از آدمها که عاشق آن من ِ پیش تو بودند دورت را خالی می کنند . بعضی وقتها تنها می شوی ، خیلی تنها . اما به هر صورت باید بپذیری . اینها هزینه ی تعالی است . مطمعن باش همیشه کسانی هم هستند که این منِ جدید را بپذیرند و با تو همره شوند ، و دوباره یادت باشد جبر تاریخ یعنی تبدیل ، یعنی رفتن ، یعنی تکامل، باید بروی حتی اگر آن ماضی روزی یقه ات را گرفت ، به دیوارت کوباند و گفت : دوباره داری مغلطه می کنی !
*** نمی دانم چرا این روزها دائما این ترانه ی " ترانه مکرم " توی سرم چرخ می زند ، همان ترانه ای که محسن چاووشی برای شاهکار " مهر جویی " سنتوری خواندش . یک شب تا صبح دور ه اش کردم :
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
با این که هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش

