تبليغاتX
خلوت شعر من

بعد از یک سال
تاريخ: سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت :19:47

حسین : نازی جان !

مرغ عشق از قفسش در رفته

شیرین خانوم تو حموم سونا / حوصلش سر رفته

اونم از فرهادش

تیششو داده به اسمال آقا

جاش یه دیزی خورده

بی نعناع ! بی نعناع !

موفشو رو گل رز فینگ می کنه !

نازی : قسم بخور

حسین : جان ِ ... سکوت !

حسین پناهی از شعر " من و نازی "

 یادی از حسین پناهی ... شاعر بی سکوت (میثاق بنی مهد)

چه قد این روزا دلم هوای حسین پناهی رو کرده ، دلم می خواد یه گوشه بشینم ساعتها " سلام خداحافظشو" گوش کنم و اشک بریزم " دیوونه کیه ، عاقل کیه جونور کامل " کیه ؟! ... خوب شد مرد مَرد ِ بیچاره و این روزا رو ندید ... یادمه آخرین بار اوایل دوره ی خاتمی دمدمای جشنواره ی سابق کتاب ، توی نشر نیل به صورت اتفاقی دیدمش ، یه کتاب از میلان کوندرا تو دستش بود ، فکر کنم " بار هستی " بود ، داشت با فروشنده چونه می زد نمی دونم سر چی ، اما لهجه ی شیرینش توی اون شلوغی ناخوداگاه توجهمو بهش جلب کرد . از قبل می دونستم داره شعراشو نوار میکنه ، رفتم جلو و بعد از یه چاق سلامتی معمول و کمی خوش و بش  بهش گفتم آقای پناهی " ستاره ها " کی بیرون می یاد ؟ اون حلاوت و شیرینی نگاه کودکانه و معصومش هیچوقت یادم نمی ره ، اون نگاهی که توی صورت تکیده ی روستاییش  انگار هزار حرف و حدیث داشت ، چشماش عمیق بود و نگاهش ساده . اون لحظه تو چهرش نمی دونم چی فریاد می زد ، غم ؟ ، خستگی ، کلافگی ! نمی دونم ، اما حس کردم انگار این سوال بدجوری زخم دلشو تازه کرده . بعد از چند بار طفره ی معنی دار با اون خنده های غریب زیر پوستیش یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت  تو چشمام و گفت : کودوم ستاره ها ؟ مگه می ذارن شبامون ستاره داشته باشه . راستش اون لحظه معنی حرفشو نفهمیدم ، شایدم خودمو زده بودم به نفهمی . یه جورایی این جمله ی طلاییشو گذاشتم کنار شعراش و توی دلم گفتم به به چه قطعه ی نغزی ! . به هر حال اون روز گذاشت و روزهای بعد و کمی بعدتر سرانجام " ستاره های " حسین پناهی از طرف شرکت دارینوش منتشر شد و خوشبختانه توی بازار شعر اون موقع حسابی گل کرد یه روز توی یه روزنامه دوم خردادی ، فکر کنم " آریا " بود یا گزارش روز  دقیقا نمی دونم ، تو اونجا ، تو یه ستونی ، حسین پناهی از معضلاتی نوشته بود که خودش اسم " مصائب فرهنگی " رو  روش گذاشته بود ، حسین نقبی زده بود به مصائب زندگی شاعرانه ، گلایه کرده بود از خیلی از دوستاش به قول خودش می خواست دوستانه زیراب خیلی هاشونو یزنه ، گلایه کرده بود از جمع شاعرایی که به قول پناهی هیچ وقت نتونستن به رنگ شعرهاشون باشن ، گلایه کرده بود از محافظه کاری بزدلانه ای که سالهاست جامعه ی شعری ایران رو فرا گرفته ، آخر یادداشتشم دوباره درباره ی ستاره ها گفته بود  و دوباره اون جمله ی طلایی رو با کنایه نوشته بود که : توی شب تار ما ستاره ای  پیدا نیست . بلافاصله  یاد جمله ی اون روزش افتادم و دو زاریم افتاد . بعدها درباره ی ستاره ها بیشتر فهمیدم . واقعا عجب عذابی کشیده بود مرد ، بیچاره رو گذاشته بودند لای فشار بازوهاي يه منگنه ي بزرگ که یک سرش ارشاد بود و سمت دیگر دوستانش . آخر سر البته طرف ارشادی به برکت آزادی نسبی دوران اصلاحات کوتاه اومد و اثر منتشر شد ، اما دوستان شفیقش ولش نکردند ، یکی از آونها اتفاقا کسی بود که بعد از مرگ حسین جانگدازترین مرثیه رو هم برایش نوشت . همون دوست بود که پیش از این در جایی گفته بود : پناهی می خواد زیر زیور جملات مثلا فلسفی سیاست بازی در بیاره و خودشو اپوزیسیون جا بزنه ...همه اینها رو مدتها بعد از " دق مرگ " و خودکشی پناهی فهمیدم ...البته افسوس ... چه دیر ...  حسین پناهی رفت اما هنوز خاطره ی اون روز بهاری ، خاطره ی اون چهره ی شیرین کودکانه ، خاطره ی اون جمله ی نغز ،خاطره ی اون خنده ی زیر پوستی ، خاطره ی اون صورت خسته توی ذهنمه ... حسین پناهی خسته شد از تنهایی خودش ، از محیط اطرافش ، از دوستانش از وطنش ... از آدمایی که مثل شعرها شون نیستن ... از آدمایی که تو دل عفونت به قول فروغ از عطر گل شعر می گن و به قول بزرگی فقید از نون بربری !

حسین رفت اما اون دوستا ، اون قبیله ی بزرگ و منفعل هنوز به همون شکل باقی موندن ، به قول معروف اگه دنیا رو آب ببره اونها تو جزیره ی خودشون توی خواب خرسی عافیت غوطه ورن ... آقایان و خانومهای به من چه! واقعا میشه باور کرد کسی امروز ، تو دل یه شبه شعرعاشقونه یه بیتی  شبیه به این بنویسه ؟ :

اگه دنیا بخواد تو رو از من بگیره .... دنیا رو برات به آتیش می کشم !

نه ، هر کاری می کنم باورم نمیشه ، این یه شوخی بی مزست یه شوخی مضحک ... اون شاعری که می تونه کل دنیا رو برای عشق مونثش به آتیش بکشه حتی جاضر نیست برای مرگ وطن برای مرگ عشق برای مرگ راستی حتی آتیش به یه شمعی بزنه و یه گوشه به نشانه ی اعتراض  به نقض اصول انسانیت تحصن کنه ...اون آدم حتی نمی تونه به نقض اصول انسانی شخص خودش ، به سانسور ، به حذف ، حتی به توهین به شعور شاعرانَش اعتراض کنه . این آدم با فراغ بال ، خیلی راحت و با وجدان آسوده شعرهاش رو توی ادیتوری تایپ می کنه که بالاش با خط درشت بولد نوشتن " هر گونه شعر سیاسی و حرف انتخاباتی ممنوع "! ...

بگذریم ... دلم عجیب هوای پناهی رو کرده ... می خوام " سلام – خداحافظ " رو بذارم و هزار بار با حسین زمزمه کنم :

 

این جهانی که همش مضحکه و تکراره

تیکه تیکه شدن دل چه تماشا داره

تیکه تیکه شدن دل ... چه تماشا داره !

************************************

چند روز است که سر درد عجیبی دارم . نمی دانم از کجا آمده و به کجا می رود . مهم نیست . قطره های هایپیران را که سر می کشم به خیلی چیزها فکر می کنم . به خودم ُ به خودت ُ به این روزها ... کی تمام می شود ؟
دقیقا یک سال است این وبلاگ به روز نشده ُ نزدیک به یک سال است تمام شعرها ُ ترانه ها  ُ آهنگها را گوشه ای توی  گنجه انبار کرده ام . نزدیک به یک سال است تن داده ام به یک بغض غریب . دیگر مهم نیست کی و کجا این ساعات تشنج این روزها ی میگرن خائن به پایان برسد . شعر " خیابان " را می گذارم لای برگهای کتابی که هیچ وقت به ارشاد نخواهد رفت . 

خیابان

خسته از انقلاب مي گذرم

خسته از كوچه هاي چرك و سياه

از خطوط ِ كثيف ِ شسته به خون

خسته تا كوي / كوي دانشگاه
 

خسته از جاده هاي تكراري

خط پل ها / چراغ / آذينها

خنده هاي تقلبي در قاب

سينما / كافه ... پمپ بنزينها
 

خسته از چشمهاي وغ زده ات

خسته از نطقهاي قحط  ِ شعور

خسته از روزهاي بي اسلام

خسته از سالهاي بي جمهور
 

خسته از انفجار توي سري

از تفنگي كه رو به رو مي زد

از غم زجه هاي مردي كه

دخترش دائما گلو مي زد
 

پيش رو دود و گاز اشكاور

پشت سر جاده هاي سمت جنون

زير پا يك زمين صاف / دروغ

روي سر بوغهاي تلوزيون
 

مي شمارد درون شيشه كسي

برگه هاي قبول و باطل را

صندوق از فرط راي مي گيرد

بوي باطوم وگاز فلفل را
 

خسته از انقلاب تا سر خوش

مانده از ازدحام مي گذرم

سمت الله و اكبر مردي

از دم پشت بام مي گذرم
 

چكمه هاي درشت منتظرند

در يگانهاي چوب و ميل / كتك

توي ون هاي قرمز شهري

عازم كمپ / كمپ كهريزك
 

ساعت صفر مي شود همه جا

خون شتك مي زند درون حباب

دختري شكل عكس مي ميرد

افقي مي شود تن ِ " سهراب " 
 

خسته از انقلاب / سيصد بار

از " ندا " تا "امير" مي ميرم

خودكشي مي كنم درون خودم

بوي باروت و تير مي گيرم 

میثاق ُ ۱ شهریور ۱۳۸۸ بی خورشید 

 *************************

تمثیل

مثال حسرت انسان به ميوه ي نارس

سفر به آخر خط روي بالهاي مگس

سفر به هيچ كجاي جهان ِ  بي مقدار

سفر به فلسفه هاي سترون و كشدار

شبانه پا شدن از تخت خوابهاي تكي

به ياد حسرت يك عشق بازي ِ الكي

كلافه گشتن يك قرص توي كمد

كلافگي ِ فكر نئشگي/ در خود

به " حبّ ِ " تلخ تر از/ گرم ِ خواب شدن

خودي شدن / ذوب در انقلاب شدن

به ائتلافهاي سياسي ِ هيچ و همه

شعار ِ حزب فقط " حزب ِ وحدت ِ كلمه "

تقيه كردن ِ از يك دروغ بنيان كن

تقيه كردن ِ از سنگسار چندين زن

گذشتن ِ از گريه ها / بلوف / خنده

گذشتن ِ از ترسهاي آينده

***

مثال حسرت انسان به اشكهاي درشت

به ترسِ گوشه گرفتن به غربت زرتشت

به اشكهاي  كسي كه تو را مچاله شده

به عكس بي زن ِ مردي كه بيست ساله شده

عبور كردن ِ از بوقهاي پشت خطوط

فرار كردن ِ از حرفهاي نامربوط

به ذكر هاي شبانه /  به نذر يك مومن

مثال حسرت انسان به " حكم ناممكن "

شبيه صورتك خنده اي كه بي رنگ است

به گريه هاي كسي كه عجيب دلتنگ است

***

مثال حسرت انسان به " فالهاي ورق "

به سُق زدن خسته ي دو پيك عرق

به آسمان كثيفي كه هيچ جا آبيست

به رنج مزمن ِ روزهاي يك نهليست

به شکل ِ بستن خود / روی  دار خودت

شبیه مرده شدن / به اختیار خودت

شبیه ساعت كند ِ عقب عقب رفته

به جمعه هاي هميشه / به آخر هفته

به گیر کردن ِ یک عشق توی گلو

مثال حسرت آدم به بغضِ تو در تو

به اینکه روی آس ِ درشتت حساب کنی

و آخرش ! / "پیک" را / انتخاب کنی !

***

مثال حسرت انسان به " قصه ی دوری "

به این که مرا / سال هاست مجبوری

به اینکه خسته تر از سالهای دل مرده

به اینکه حال خودم از خودم به هم خورده

به من که خسته تر از قصه هات خوابیدم

به من که  خواب ِ " کلاغ  ِرسیده را دیدم

***

مثال حسرت انسان / کلید پشت کلید

کلاغ ِ " قصه ی دوری " به خانه اش نرسید !

نوشته شده توسط میثاق بنی مهد | موضوع: | لينک ثابت |