عاقبت به هر ضرب و زوری هم که بود خودمان را از چاه عمیق هک شدگی بیرون کشیدیم ، وبلاگ دوباره سرپا شد و غزلگاهمان مهیا ، البته در این بازی مضحک خیلی چیزها از دست رفت ، خیلی از نوشته ها ، خیلی از نکته ها و تمامی آن چیزهایی که شاید حاصل یک ذوق لحظه ای بود و شوربختانه من هیچ کپی دومی از آنها نداشتم . ولی به هر حال توانستم دست خالی دوباره وبلاگ را سرو سامان دهم . مجبور شدم خودم دست به کار شوم ، چاره ای نبود ، البته پیش از این تصمیم چند ایمیل اضطراری برای مدیران بلاگفا فرستاده بودم ، اما ، دریغ از یک پاسخ خشک و خالی و دریغ از حتی یک توجیه نیم بند ! . جوابی نیامد و بنده اجبارا به عظم این حقیقت درآمدم ، که : " کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من ! "
خلاصه اینکه ، ته بند این هوی و های ، بنده نتوانستم همان آدرس پیشین را از زنجیر برادران هک پیشه آزاد کنم ، ناچار با domain موقت جدیدی بازگشتم و آن را وصل کردم به ساب دومین پیشینی که هنوز سالم و دست نخورده بود . و این شد ، تولد نوین " خلوت شعر من " .
و اما ، در این پست قصد دارم گزیده ای از آرشیو پیشین وبلاگ "مرحوم" را به بایگانی وبلاگ نوین اضافه کنم ، از آنجا که دقیقا تمامی مطالب " خلوت شعر " در یورش حضرات غزل کش در طرفه العینی به باد رفت ، شاید کار ثبت و دوام حافظه ی واژگانی بهترین واکنش باشد به کنش آنانی که اخلاق و پیشه ی شعر و شاعرانگی را برنتافتند و شاید در حکم این سخن فرزانه باشد به آنان ، که " با بال شکسته پریدن ، هنر ماست " .
بایگانی :.
فیلمنامه ی جنگی " یک سکانس"
پلان 1/ غریو مین و نخود ، جنگهای تصویری
تراولینگ ، فِلش/ " منطقه ی/ شهید کشمیری"
صدای اشک/ دخترکی پشت قاب/ پاپا جان
" نرو به زیر پاتک صدام/ می میری "
پلان 2 / بسیج محله ، شهید آوردند
فلوی قبر ، دست ، خون ، قتل عامِ زنجیری
و دود انفجار ، هیس ، بچه هات خوابیدند
نفیر ساب، کشک، جام، زهر/ ده سیری
پلان 3 / رادیوی بعثی ، تمامشان مردند
گرای صفر ، اشهد ان لا...ه / سوت آژیری
دوباره رادیوی بعثی ، رئیس فاتح شد
و زوم روی خبرها ، دروغِ تفسیری
پلان 4 / لنز تله / اسیر می گیرند
صلیب سرخ ، فید سیاه و وکیل/ تسخیری
غریو ناوک دشمن به کردهای تفنگ
حلبچه ، سوزش مغزی و بَنگِ اکسیری
پلان 5 / پاتک و مهران ، برادرت ترکید
دو جفت کایت مهاجم ، ناپالمِ تخمیری
پلان مرگ /آخر بازی نخود نمی ریزند
نمای لانگ/پذیرش قطعی/جامپ کات/ شمشیری
پلان 6/ بیست ساله ی بعدی / نجنگ عاشق باش
وmake love ، پیاز عراقی ، برادرِ شیری
******
من مردگی
تکه تکه می شوم ، نرفته ای
چکه چکه می روی شبیه آب
شکل زنهای عکس می شوی
بی صدا می دوی درون قاب
تکه تکه می خورم به پازلت
تکه تکه می شود صدای من
می دوم رها شوم ز آبرو
می پری و می پرد/ ز عطر زن
می پرد رها کنم غم تو را
خاطرات کهنه ای که داشتم
می خورد به کیشها به ماتها
مهره ای که بی ثمر گذاشتم
می خورد به وصله های زخم مرد
سوزن محالهای تیز و ریز
می کِشد تمام های رفته را
تهِ سیگارهای مانده / روی میز
می رسم به خانه های خمر/ درد
مردِ خسته می کند/ ز نیش/ نوش
محو خنده می شوم درون عکس
عکس را نمی کند کسی رتوش
قهوه های تلخ تر ز یاد تو
می خورد به فال های ترد و تر
می تنی به گریه های عقده/ مرد
می زند به نغمه های شوشتر
***
تکه تکه می شوم ، نمی رسی
قطره قطره می رسی به جوی آب
مرد قصه پیر می شود
بی هوا می دود درون خواب
میثاق ، 11 مهر 1386 خورشیدی
یک نگاه ، عینک خاور میانه ای !
مطمعنا این هانتینگتون بی پیر از همان ابتدا می دانست که جهان در گیر چه کثافت عظیمی می شود . این داستان جنگ تمدنها واقعا حکایت شگرفی است . بابا جان ، بنده حقیقتا روی این داستان وا مانده ام که چرا آمریکا به زور می خواهد سنبه ی دموکراسی را توی حفره ی مردمانی فرو کند که پشیزی از الفبای دموکراسی پروغربی نمی دانند . آخر زور که نیست ، فلان افغانی هنوز برای شفای فرزندش آینه می بیند و آیت الکرسی می خواند ، فلان پشمک الشیخ عرب هنوز برای شفای زن نازایش شاش شتر نا بالغ را تجویز می کند . در عراق هنوز سفره های متبرک و سبز معنوی از موزه های ملی کشور شلوغ تر است . این مردم حتی برای نمایش شعف خویش تیر هوایی در می کنند و آدم سر می زنند . کجاست سیر بلوغ آن فرهنگ جهانی که قرار بود روزی خرده فرهنگها را ببلعد و جهان را زیر بیرق یک نرم فرهنگی فراگستر جمع کند . اینجاست که می گویم که احتمالا جناب هانتیگتون در بطن ناخودآگاهش احتمالا می دانست که نوید آتیه ی نیک چندان هم با دعاویش جور نخواهد بود . بحث در این باب بسیار است . دیروز شبکه ی CNN برنامه ای داشت در باب اینکه آمریکا چه کارهایی را می بایست از اول انجام می داد و نداد . محور موضوع بر سر عراق بود . برایم جالب بود که این شبکه به هر چیز و پشیزی اشاره کرد الا یک نقص بزرگ ! کم کم دارم شکاک می شوم به عملکرد هیت مطالعات استراتژیک آمریکا ، به نظرم کاسه ای باید زیر نیم کاسه ی این هیات باشد . وگرنه چطور ممکن است در تنظیم نقایص عملکرد آمریکا آنقدرمحافظه کارانه عمل کنند و لاطائلات بر هم ببافند . کسی تا به حال از درون این هیات و آن کنگره ی عریض و طویل از جناب پرزیدنت نپرسیده است که آقا جان این ملغمه ی انتخابات زود هنگام در عراق و افغانستان اصلا به چه منظوری باید انجام می شد . اصلا این انتخابات در بطن خود چه پیامی را می خواست به جهانیان مخابره کند . آخر چه معنایی دارد ملتی که سی و اندی سال رنگ انتخابات و مبارزه ی حزبی را ندیده است به یکباره و بدون آموزش فرهنگی خود را درون چاهکی فرو کند که جز بوی گند انحصار و فناتیسم چیزی از آن بیرون نمی آید . واقعا این مساله علامت سوال بزرگی در بر دارد . البته بنده به هیچ عنوان حامی دیکتاتوری نظامی و کودتایی نیستم اما به نظرم بزرگترین مشکل ایالات متحده این است که به هیچ عنوان خاور میانه و مشتقاتش را نمی شناسد . به همین دلیل هم هست که تمامی معادلات را با همان عینک خوش بینانه ی آمریکایی می نگرد . آمریکا باید خیلی چیزها را خارج از آن هیاتهای مطالعاتی سر دستی بررسی کند آن هم نه با یاری کارشناسان فرتوت تئوری زده و بی خاصیت بلکه باید دست پراگماتیستها را کمی باز بگذارد تا به تدریج تحلیل تجربی و واقع گرایانه جای چالش تئوریک را بگیرد .
****
چیزی درون حادثه ها رنگ می خورد
شاید میان پلک تو یکرنگ می شود
من می روم به رنگ تو اما یقین که باز
روزی دلم برای خودم تنگ می شود
***
2 . صد تکه ابر تازه و باران نمی گرفت
شاید سفیر جمعه و پایان هفته بود
صد لول تیز، حبه و بغضی میان خواب
معشوقِ دیر آمده هم ، زود رفته بود
####
خود کوفتگی
زیر اوراقِ زردِ خاطراتی دور
شبحی کهنه نقش می بندد
شبح من که دست می افتم
شبح دختری که می خندد
شبح کورعشق طوفانی
چوبک ترد مشتعل بر آب
شبح او، که محو شد آرام
توی عکسش /کنار من/ در قاب
مثل همزاد تن یکی می شد
خاطری خون گرفته از سر درد
خبری ملتهب ، کجایی تو
" با رقیبت/ عشق بازی کرد "
و منی که فرار می کردم
ازدل سایه های دود اندود
سایه ی من که پیر شد آرام
ساعتی هم ، که دیرمی شد زود
شبحی سر شکسته در پیوند
یاد شبهای بوسه ای در باد
شبح شاعری که نظمش کرد
یاد من را که در توجان می داد
یک نفس تا سراب خوابیدم
روی تختی که تشنه و تک بود
در هم آغوشی خیالاتی
که نبودی و تن/ نمی آسود
مست مست از شراب ، آخر شب
پرسه ای تا سحر ، بدون هدف
پی فعلی که صرف کِی می شد
با ضمیری که ماند بی مصرف
و تو ازعمق دل نمی گفتی
آرزویت / که زل زنم بر طاق
زهر چشمی که سخت کاری شد
وسط یک گلو پر از حناق
مثل یک پا نویس پاره شدم
زیر اوراق زرد خاطر تو
و نوشتی تو مشق تازه تری
روی برگی که نیست دیگر نو
***
مثل صد آه ترد / ساده نبود
مرگ بیدی که لاف می زد/ باد
تبر خنده ای که کاری شد
درس عشقی که خوب یادم داد
میثاق ،25 شهریور 1386 خورشیدی
شماره ثبت 86 -25640 م
###
تهوع...
دل پیچه ای رو راست ، استفراغ
یک کاسه پرزِ ماست ، استفراغ
تیتر درشت روز ، یک مژده
بزمجه کاندیداست ، استفراغ
تزریق پول نفت بر مزبل
ترفیع خطِ کاست ، استفراغ
شریان جیغِ تیغ بر رگدان
خونابه پا برجاست ، استفراغ
سلطان و شیر محض در زنجیر
سگ توله بی همتاست ، استفراغ
یک آلتِ بی مغز در زهدان
جرثومه ای باباست ، استفراغ
***
با فرج موطن، گرم، بازی کرد
یک سیخ شق ، سر راست ، استفراغ
میثاق ، 10 شهریور 1386 خورشیدی
###
تحلیل تاریخی یک تردید . رابطه ی عشق و ازدواج
این روزها علاوه بر کار دل و گل ، گهگاه نیز خلوتم را با فکر و چالشی خودمانی می گذرانم . چندیست دارم با واژه ها کلنجار می روم و پازلهای زندگی را جفت جفت کنار هم می گذرام . اصل زندگی ؟ سوال بزرگی است . مشغولیت ذهنی من حالا در چند امر پارادوکسیکال جمع است ، گهگاه این فکرها به درگیری سطحی عقل و احساس می انجامد و این اصطکاک نتیجه گرفتن را دشوار می کند . اما خوب اخیرا حس می کنم این فکرها کم کم دارد جمع می شود وخرده خرده نظم می یابد . اما حالا این پارادوکسهای ذهنی چیست ؟
نمی دانم تا به حال به رابطه ی عشق و ازدواج فکر کرده اید . می دانم شاید اصل مبحث خیلی کلیشه باشد اما این روزها واقعا یکی از معضلات ذهنی بنده روی وصف و تشریح این دو عنوان می گردد . شاید دلیلش این باشد که بنده هم به گونه ای از راحیه ی عشق زمینی در این دوران نصیب برده ام . اما معضل بنیادی حالا این است که به هیچ عنوان نمی توانم آن گره تاریخی این دو مفهوم را بر اساس یک استدلال عقلی و منطقی تحلیل کنم . اینکه بنده به صورت یقیین در ضمیر باطنی احساس و در امر مستدل عقل عاشق شده ام برای خودم حامل تردید نیست اما استدلال آن گره قانونی را به هیچ عنوان نمی توانم حضم کنم . اینکه عرف و شرع توانسته برای ذهنیت عامه و در تیراژی گسترده و تاریخی واژه ی عشق و وصل را با ازدواج در یک محور طاق بزند و تعریف کند برایم از شاکله ی استدلال هوشیارانه خالی است . اگر عرف و شرع دلیل ازدواج را با شامه ای داروینی تنها در امر تولید مثل و تداوم حیات خلاصه می کرد شاید بیشتر پذیرفتنی بود اما قصه اینجاست که بر خلاف کوشیده است که به گونه ای مزورانه و به مدد تحلیلی سبک تداوم رمانتیسم و عشق را نیز در مسیر ازدواج تعریف کند . اینجایش به نظرم تحریف سطحی مفاهیم است برای وارونه ساختن یک حقیقت واضح در پرده . عشق تعاریفی به مراتب غنی تر دارد ، با کمی تامل پیرامونی می توان مختصات ازدوج را شکافت و بعد تحلیل کرد که آیا واقعا وقوع این امر در مسیر تداوم آن چیزیست که بشر با مسمای عشق می نامدش !.
نطفه ی نخستین ازدواج شاید از زمان قبیله محوری و دوره ی پسا سنگی بنیاد گذاشته شده باشد . آن گاه که بشر خمیر مایه ی زندگی اشتراکی خود را رها کرد ، پای بر سکون نهاد ، و به گونه ای سعی کرد نخستین پایه ی مالکیت اختصاصی و خودخواهانه را بر روی زمین بنیاد نهد ، اشتباه نکنید هدفم تفسیر مارکسیستی از این ماجرا نیست ، تنها می خواهم به گوشه ای از سیر این تحول اشاره کنم . اگر دقت کنید نطفه های خیلی از مفاهیم در آن زمان آرام آرام به صورت موازی شکل گرفت . تقریبا همان زمان بود که مذهب زمینی نیز( در قالب اولویت جادو گران و امر بت خدایی ) اولین گام را برای حیات سازمانی برداشت . اگر کمی تامل کنید می بینید چهره ی ازدواج در آن سلک تاریخی و همینطور هدف غایی اش کاملا با آنچه امروزه روز تعریفش می کنند فرق دارد . آن زمان شکل و چهره ی ازدواج با هیچ عرف و قاونی گره نخورده بود ، پارتنرها غریزی تر انتخاب می شدند . در کنار هم هم خانه می شدند و در یک مدار زندگی می کردند . هدف ازدواج هم در آن دوران یک هدف پراگماتیست بود . دو انسان مزدوج می شدند تا بچه بزایند . و فرزندان به عنوان نیروهای کار آتی خانواده مورد استفاده قرار گیرند . این تعریف و کاربرد غایی امر ازدواج و پیوند در آن دوران بود . شخصا فکر می کنم پایه ی تحریف از یکی دو پروسه ی تاریخی بعد از آن اتفاق افتاد شاید با شروع دوران فابلها و شوالیه ها . در آن دوران اصل عشق به صورت محوری تر در آمد . مبارزه ی شوالیه ها و تصاحب دختر آریستوکرات یا تحت مسمای عشق و یا تحت امر پاداش پدران و پادشاهان . یک چیزی تقریبا شبیه این رویکرد در رم باستان و داستان گلادیاتورها نیز به همین ترتیب رخ می داد . به نظرم نطفه ی تحریف هم در همینجا پایه گذاری شد . در این مرحله مردان نیاز کمتری از لحاظ امر مالی و کاری به زنان داشتند ، اینجا بود که زنان نقش کالای لوکس تصاحب شونده را پیدا کردند . اما به واقع ازدواج در این دوران هم تعریفی مشابه ی هزاره ی پیشش داشت . یعنی پدیده ای بود صرفا برای تولید مثل . اما تحریف به تدریج با ورود جوامع به انقلاب صنعتی و با سیطره ی کامل و همه جانبه ی سرمایه داری به گونه ای گسترش همه گیر پیدا کرد . زنان و مردان به قول " رابین وود " از دوباره تعریف شدند . زنان عروسکی و مردان سنگی ! انگلس شاید بهترین کسی باشد که این دوران مخصوص را تحلیل می کند ، او در چالشی تاریخی می گوید ازدواج در این دوره تنها برای جمع کردن و متمرکز کردن فکر و توان نیروهای کار برای تمدید همان امرکار در جامعه بود ، هدف این بود که ازدواج از پراکندگی نیروهای مولد جلوگیری کند و در واقع وقت آنها را برای انجام کار بیشتر بخرد . مردان و زنان نیز بر همین اساس تعریف شدند . مرد باید ازدواج می کرد تا برای رفع نیازروحی و جنسی دیگر وقت خود را حرام دوست دخترش و عشوه های او نکند و به جای آن قسمت اعظم وقت خود را مشغول تولید باشد و بعدش شب برود ، و به صورت آنی و مقطعی مثل فست فوود های مک دونالد شارژ بشود و دوباره فردا صبح با انرژی تازه امر کار جامعه را به پیش برد . زنان هم هماره طبق همین تعریف ، بتهای عروسکی بودند . سرمایه داری به کمک مذهب تشکیلاتی حتی برای تز خود دست به انوع و اقسام تبلیغات فرهنگی نیز برد . سینمای هالییود و شرح عشقهای طوفانی که وصلشان را در ازدواج تعریف می کردند و اکثرا هم به این مقام نمی رسیدند تا ملودرام تشدید شود در کنار انیمیشنهای پر افاده دیزنی از زنانی که منتظر اسب سفید بودند و چون عروسک مرمرین می درخشیدند همه از تبلیغ گسترده ی این تز خبر می داد . مذهب تشکیلاتی هم البته در این مسیر حکایت ازدواج را با تعاریف گوناگون قدسی بسط می داد . اینطور شد که به تدریج گستره ی این تحریف جهانی شد ، اما کاربرد ازدواج در این دوره نیز درست مثل دو دوره ی پیش بود ، تنازع بقا ، امر تولید مثل .... در واقع امر عشق تنها با عنوان امری جامعه پسند و زرورق مانند برای مزدوج کردن سریع دو فرد به کار می رفت ، اما یک سوال در هر کدام از ان دوره ها شاید در ذهن برخی همیشه زنگ می زد و آن اینکه .... آیا به واقع ازدواج امر عشق را تمدید می کند و گسترش می دهد ؟
این سوال درست همان سوالی است که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده است . و درست همین سوال باعث شده است ، که اینچنین چالش فکری خود را فراگستر کنم . گستره ی پازلهای من برای پاسخ به این سوال اینگونه در کنار هم چیده شد .
عشق چگونه پدید می آید : به واقع عشق یک اتفاق نیست ، یک پدیده ی مزمن و البته بسیار زیباست . در ابتدا گفتم که خدا را هزار مرتبه شاکرم . که در حال تجربه ی این پدیده هستم با تمامی دردها و غمهایش . اما این عشق ، پدید آمدنش درست بر اساس مختصاتی است که ازدواج تماما در ضدیت با آن عمل می کند . عشق مساوی نزدیکی و تداوم رابطه است در کنار فاصله های هجران و دوری مقطعی . عشق مساوی اعتیاد و عادت است در کنار نقض عادت . نقص عادت آدم عاشق را حریص تر می کند برای رسیدن به معشوق . عشق مساوی آزادگی است و حفظ فردیت جداگانه دو انسان تا با نزدیکی تازگی عشق را پاس دارند . اما ازدواج چیست ؟. با کمی تامل تمامی فاکتورها و مختصات به ناگهان بر عکس می شود . تداوم رابطه ی بی هجران زیر یک سقف عشق را به عادت و وابستگی و اعتیاد مزمن و کسالتوار بدل می کند ، شاید خود فرد گهگاه حتی به کسالت نیز عادت کند اما در چنبره ی ذات هماره از آن نقشی باقی می ماند . ازدواج در واقع عشق را رهنمون افول می کند . البته تقصیر امر ازدواج نیست ، چون این امر در ذات از ابتدا همینگونه بوده است . مساله سر همان تحریفهاست که سعی کرده اند این پدیده را به گونه ای دیگر تعریف کنند . غرب امروز به گونه ای به تعریف اخیر رسیده است . زوجها کم دل به ازدواج می دهند تا اسیر کسالت و افول عشق نشوند به جای همخانه بودن سعی دارند نقش همان دوست پسر دوست دختری را بازی کنند که عشقشان همواره سیر صعودی خود را حفظ کند . آنها بدین واسطه تنها حافظان عشق حقیقی بی تحریفند . فی الواقع عصر امروز عصر بازبینی واقع بینانه در تعاریف عرف و شرع است . به نظر من گاهی باید شرب تلخابه ی حقیقت را برای عرف اجباری کرد .
###
صد و یک
صد نت ، هزار غصه ، من و سرفه ی سیاه
یک شب / کلافگی و تسلسل ، سر تباه
یک راز سر به مهر ، تشنج ، زوال نرم
یک بازه حد جور ، تفرج ، جمال شرم
صد لاک سرخ ، یک رژ عطری ، بنفش جیغ
یک گردن کلفت / خاطره رنگین ، به زیر تیغ
یک صبح زود ، رخصت بالین ، قرار ما
صد پای لنگ ، خط پلاتین ، سوار پا
یک بوس نا تمام ، تهوح ، بزاق سرد
صد عقده بی کلام ، ترحم، جناق مرد
صد شامه ی غلیظ ، خیانت ، صدای زنگ
یک حنجره/ کلفت ، رقابت ، جدال ننگ
یک زن ، به زیر و به رو / صد جوال دوز
یک مرد ، دون ،کرامت عظمی ! ، تب تموز
یکصد فریب شیک که جنتلمنم به وهم
یک شب ، دراز ، ذوق ، تو را آورم به سهم!
یک وزن بی حساب ، صد و یک ، تراز هم
یک شعر بی جواب ، صد و یک هزار غم
***
من مانده ام هنوز میان حساب تو
یک گندمم بده ، مال خودت ، صد هزار جو
###
بی شک عمق استبداد چون بلاهت بی انتهاست !
طبق قانونی که دو سال و اندی پیش در مجلس اعلا و ملی اندونزی به تصویب رسید ، بوسه ی زن و مرد در ملا عام جرم عینی تلقی شد و حد مجازاتش برای دو جنس حداقل ده سال حبس بی تخفیف اعلام گردید ، بهانه ی نمایندگان مجلس اندونزی برای تصویب این حکم بنیادین این بود که اکثریت مردم اندونزی را کلونی مسلمانان متعصب تشکیل می دهند ! چند روز پیش تر از تصویب قانون فوق در اندونزی ، در آن سوی کرانه ی استبداد ، دولت سرخ کره ی شمالی اعلام کرد : بایست