۴ . آن شصت بی رنگ !
نمي دونم چي شد يهو ياد اون سالهاي خاكستري دهه شصت افتادم ، شايد علتش ديدن ويدييويي از برنامه ي بي رنگ اون سالها تو يو تيوپ بود . اين صفت بي رنگي البته يه تلميحه ، گرچه ما و خيلي هاي ديگه توي اون سالهاي اسفبار كودكي با يه تلوزيون ۱۴ اينچ سياه و سفيد آيوا سر مي كرديم اما بي رنگي نه فقط صفت تلوزيون زوار در رفته ي ما بود بلكه بيشتر به درد توصيف اون سالهايي مي خورد كه كودكيه همه ي ما دهه ي شصتي ها رو با اون ذائقه ي تنگ و عبو سش بلعيد . ديروز با آفلاين يكي از دوستان به سراغ ديدن ويديويي رفتم از برنامه هاي مفخم دهه ي ۶۰ . تكه پاره اي از ديدنيها رو ديدم با چهره اي از استاد جلال مقامي بزرگ ، گويا نسخه ي اصل اين ويديو متعلق به برنامه ي ۲۰:۳۰بود ، اينو وقتي فهميدم كه بعد از پخش تيتراژ ديدنيها ناگهان چهره ي آشنا و البته اعصاب خورد كن كامران نجف زاده كنار صورت شكسته و مهربان استاد مسلم دوبله ايران هويدا شد . به سرعت از كامران گذشتم ، بدبختي اين بود كه صداي نجف زاده دائم روي بخشهاي مختلفي از تيتراژ هم پخش مي شد ، داشت مثلا از نوستالژي هاي كودكيش مي گفت و اينكه " ديدنيهاي مقامي " توي اون سالها چه طور حواس همه ي ما رو از حال و هواي جنگ پرت مي كرد ! . ديدن جلال مقامي بعد از اين همه سال توي برنامه ديدنيها رو به روي اون كروماكي مبتدي با رنگ " پال " و سايه دارش در من يه حس غريب رو زنده كرد ، حسي كه انگار سالها تو فراموشي و روزمرگي مرده بود ، نمي دونم چه طوري ميشه اين حس روتوضيح داد . براي خودم هم چندان قابل درك نبود ، اما انگار عجيب با اين حس مانوس بودم انگار اين حس و حال غريب از من بود ، قسمتي از من ، انگار لايه اي از وجود ذهني من اين حس رو در زماني مشخص طي اين سالها در خودش كشته بود انگار اين حال غريب قسمتي از ناخوداگاه خفته ي من بود كه حالا با يك نشانه بيدار شده و و دوباره خودش رو به من نزديك مي كرد . يك سرنخ كافي بود كه خودم رو به درون دالان خاطراتي بكشم كه انگار قرنها از من گذشته بود . دست به كار شدم ، چند جستجوي كوچك من رو بيشتر در اين عمق عجيب و جادويي فرو برد . در عمق همين خاطره بازي و اون حس ، بين تمام تصويرهاي رنگ و رو رفته اون سالها ، درون كل اون نماها و شكلكهاي آشنا ، توي تك تك اون خاطره هاي بي رنگ و خاكستري ، چند سوال بود و چند جواب كه همشون شكل آينه هايي بودن كه من واقعي من رو درست رو به روي من نمايش مي دادن . اين من واقعي با من تو كه حالا مشغول مطالعه ي اين يادداشت پراكنده هستي ، با تويي كه مثل من قرباني اون شصت بي رنگي در نقاط بسياري مشتركه . شايد تو هم در بازتوليد اين حس غريب به همون سوالها و جوابهاي من برسي . بيا اين دريافتها رو با هم قسمت كنيم ، شايد جواب اون سوال نهايي در توصيف همين دريافتها باشه . شايد بتونه جواب اين سوال رو بده كه چرا نسل دومي هاي اين هماورد سي ساله انقدر زود شكسته شدن ، چرا انقدر زود سوختن ، چرا واژه ي لبخند گره گمشده نسل ماست ؟ شايد اين سوالها و جواب اين سوالها چشم و گوش خيلي ها رو باز كنه . شايد اين ناخودا گاه بيمار و ناسور با قسمت كردن همين دريافت ها براي هميشه گور خودش رو از حافظه ي نسل ما بكنه . شايد اين قدم ، قدم خوبي باشه براي من براي تو . بيا دريافتهامون رو با هم قسمت كنيم ، اين تنها راه بازيافت خود گمشده ي ماست .
سه شنبه ، ۲۶ آبان ۸۸ . ساعت ۲:۸
روزنوشتهاي ميثاق در خبرگزاری سایوک
۳ . خالي !
لعنت به شعر ناتمام . نمي دونم چرا راضيم نمي كنه اين لعنتي . تا حالا صد بار كنارش انداختم و دوباره سعي كردم . انگار ديگه هيچ واژه اي اقناعم نمي كنه . انگار تمام اين تركيبهاي فرمي بوي نا ميدن ، بايد به هر ترتيبي شده خودم رو از اين كليشه بيرون بكشم . همه چيز تقصير اين شغل احمقانست ... اين كار گه حسابي روي تمركز و اعصابم تاثير گذاشته . يه كرور كتاب نخونده و فيلم نديده دارم ، يه خروار جزوه و متن ، يه عالمه حسرت . بدبختي بزرگ اينه كه لااقل افسرده هم نمي شم . خود افسردگي مي تونه يه آفرينش جديد باشه ، مي تونه يه سوژه بكر باشه ، مي تونه يه انگيزه قوي باشه براي شروع دوباره .... اما من حتي از اين نعمت يا نكبت كوچك هم خالي ام ... همه چيز به ابلهانه ترين وجهي طبيعي و خوب پيش ميره و من دور دايره ي خودم پيچ مي خورم .
ساعت 2:52 دقيقه ي صبحه و فرداي يه روز تكراري انتظارم رو مي كشه .
يكشنبه . ۲۴ آبان ۸۸ . ساعت ۲:۵۵
۱. يه حس گنگ !
يه وقتايي يه حس عجيب با آدم زندگي مي كنه ، يه حسي كه انگار از گذشته با آدم بوده ، يه حسي كه انگار امروز هست ، حسي كه شايد فردا هم با تو زندگي كنه ، تو هي مي خواي از اون حس عجيب از او مولودي كه به زندگيت چسبده جدا بشي ، مي خواي فراموشش كني ، اما فايده اي نداره ، انگار برنده ي نهايي هميشه اونه ، زياد سعي نكن ، اصلا نمي توني تعريفش كني فقط مي توني حسش كني ، با تمام وجود ، شايد اين حس عجيب پاسخي باشه به اون سوال هميشگيت ، چرا هيچوقت احساس خوشبختي نكردي ، چرا احساس خوشبختي نمي كني ؟ اين ملالت ، اين خستگي دائم از همون حس قديمي مي ياد . از همون حسي كه يادت نيست اولين بار دقيقا كي و كجا تجربش كردي ؟
حالا ساعت 4:29 دقيقه ي صبح چهارشنبست ، دقيقا 5 دقيقه ي پيش تصميم گرفتم هر روز يه نوشته بنويسم ، يه نوشته كوتاه ، شايد اين نوشته ها باعث بشه اين حس گنگ رو بيشتر بشناسم . از خودم قول گرفتم به هيچ وجه يادداشتهام رو بعد از نوشتن اديت نكنم . بايد خودم رو بيشتر بشناسم ، خودم رو حسم رو .... حالا ساعت 4:37 دقيقست ... بايد بخوابم ... شب بخير ميثاق ... تا فردا
چهار شنبه ، ۲۰ آبان ۸۸ . ساعت ۴:۳۸
۲ . قلي خان !
قلي خان دزد بود ، خان نبود ، لابد تو هم اسمشو شنفتي ! . وقتي سن و سال تو بود به خودش گفت تا آخر عمرم ، ببينم مي تونم تنهايي هزار تا قافله رو لخت كنم . با همين يه حرف با جونش وايساد و هزار تا قافله رو لخت كرد . آخر عمري پشت دستشو داغ زدو به خودش گفت هزار تا تموم شد ، حالا ببينم ، عرضشو داري تنهايي يه قافلرو سالم برسوني مقصد ... نشد ! ...نشد ...نتونست و مشغول ذمه ي خودش شد . تقاص از اين بدتر ؟
قلي خان اينو گفت وخيره به افق بيابون ، سر جاش خشك شد .
اين سكانس " روزي روزگاري " رو خيلي دوست داشتم . از بچگي توي ذهنم حك شده بود تك تك نماهاي اين فصل عجيب . چپقي كه قلي خوان مي كشيد . نگاههاي پر غرور مراد بيگ . نماي تموزي صحرا ي بي آب و علف و جملات عجيب پيرمرد . امروز اين تكه از روزي روزگاري رو تو youtube پيدا كردم و دو سه بار نگاهش كردم . چقدر قلي خان "روزي روزگاري" آشناست ! انگار هزار بار تو خيابون ديدمش . ميون مردم ، ميون همسايه ها ، تو كوچه ، تو خيابون ، تو خونه ، تو عكساي خودم تو چشماي تو . واقعا مي شه يه قافله رو سالم به مقصد رسوند ؟
http://www.youtube.com/watch?v=1d_L2-iXp28&feature=related
ساعت 5:46 دقيقه ي صبحه ، امروز جمعه است و دوباره روز كار ، هنوز با اون حس گنگ درگيرم ، شعرم نيمه تمام مونده ، كارام به هم ريختست ، همچنان سعي مي كنم سر و ساموني به اين همه به هم ريختگي بدم .از امروز نوشته هاي روزانه رو به وبلاگم منتقل مي كنم ، اونجا بايگاني مطمعن تريه ، به كامپيوتر شخصي من با اين همه ويروس و كرمك اطميناني نيست .
حالا ساعت 5.50 دقيقه است و چشمهاي وق زده ي من آروم آروم باريك و باريك تر مي شه . شب بخير ميثاق
جمعه ، ۲۲ آبان ۸۸ . ساعت ۵
حسین : نازی جان !
مرغ عشق از قفسش در رفته
شیرین خانوم تو حموم سونا / حوصلش سر رفته
اونم از فرهادش
تیششو داده به اسمال آقا
جاش یه دیزی خورده
بی نعناع ! بی نعناع !
موفشو رو گل رز فینگ می کنه !
نازی : قسم بخور
حسین : جان ِ ... سکوت !
حسین پناهی از شعر " من و نازی "
یادی از حسین پناهی ... شاعر بی سکوت (میثاق بنی مهد)
چه قد این روزا دلم هوای حسین پناهی رو کرده ، دلم می خواد یه گوشه بشینم ساعتها " سلام خداحافظشو" گوش کنم و اشک بریزم " دیوونه کیه ، عاقل کیه جونور کامل " کیه ؟! ... خوب شد مرد مَرد ِ بیچاره و این روزا رو ندید ... یادمه آخرین بار اوایل دوره ی خاتمی دمدمای جشنواره ی سابق کتاب ، توی نشر نیل به صورت اتفاقی دیدمش ، یه کتاب از میلان کوندرا تو دستش بود ، فکر کنم " بار هستی " بود ، داشت با فروشنده چونه می زد نمی دونم سر چی ، اما لهجه ی شیرینش توی اون شلوغی ناخوداگاه توجهمو بهش جلب کرد . از قبل می دونستم داره شعراشو نوار میکنه ، رفتم جلو و بعد از یه چاق سلامتی معمول و کمی خوش و بش بهش گفتم آقای پناهی " ستاره ها " کی بیرون می یاد ؟ اون حلاوت و شیرینی نگاه کودکانه و معصومش هیچوقت یادم نمی ره ، اون نگاهی که توی صورت تکیده ی روستاییش انگار هزار حرف و حدیث داشت ، چشماش عمیق بود و نگاهش ساده . اون لحظه تو چهرش نمی دونم چی فریاد می زد ، غم ؟ ، خستگی ، کلافگی ! نمی دونم ، اما حس کردم انگار این سوال بدجوری زخم دلشو تازه کرده . بعد از چند بار طفره ی معنی دار با اون خنده های غریب زیر پوستیش یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت تو چشمام و گفت : کودوم ستاره ها ؟ مگه می ذارن شبامون ستاره داشته باشه . راستش اون لحظه معنی حرفشو نفهمیدم ، شایدم خودمو زده بودم به نفهمی . یه جورایی این جمله ی طلاییشو گذاشتم کنار شعراش و توی دلم گفتم به به چه قطعه ی نغزی ! . به هر حال اون روز گذاشت و روزهای بعد و کمی بعدتر سرانجام " ستاره های " حسین پناهی از طرف شرکت دارینوش منتشر شد و خوشبختانه توی بازار شعر اون موقع حسابی گل کرد یه روز توی یه روزنامه دوم خردادی ، فکر کنم " آریا " بود یا گزارش روز دقیقا نمی دونم ، تو اونجا ، تو یه ستونی ، حسین پناهی از معضلاتی نوشته بود که خودش اسم " مصائب فرهنگی " رو روش گذاشته بود ، حسین نقبی زده بود به مصائب زندگی شاعرانه ، گلایه کرده بود از خیلی از دوستاش به قول خودش می خواست دوستانه زیراب خیلی هاشونو یزنه ، گلایه کرده بود از جمع شاعرایی که به قول پناهی هیچ وقت نتونستن به رنگ شعرهاشون باشن ، گلایه کرده بود از محافظه کاری بزدلانه ای که سالهاست جامعه ی شعری ایران رو فرا گرفته ، آخر یادداشتشم دوباره درباره ی ستاره ها گفته بود و دوباره اون جمله ی طلایی رو با کنایه نوشته بود که : توی شب تار ما ستاره ای پیدا نیست . بلافاصله یاد جمله ی اون روزش افتادم و دو زاریم افتاد . بعدها درباره ی ستاره ها بیشتر فهمیدم . واقعا عجب عذابی کشیده بود مرد ، بیچاره رو گذاشته بودند لای فشار بازوهاي يه منگنه ي بزرگ که یک سرش ارشاد بود و سمت دیگر دوستانش . آخر سر البته طرف ارشادی به برکت آزادی نسبی دوران اصلاحات کوتاه اومد و اثر منتشر شد ، اما دوستان شفیقش ولش نکردند ، یکی از آونها اتفاقا کسی بود که بعد از مرگ حسین جانگدازترین مرثیه رو هم برایش نوشت . همون دوست بود که پیش از این در جایی گفته بود : پناهی می خواد زیر زیور جملات مثلا فلسفی سیاست بازی در بیاره و خودشو اپوزیسیون جا بزنه ...همه اینها رو مدتها بعد از " دق مرگ " و خودکشی پناهی فهمیدم ...البته افسوس ... چه دیر ... حسین پناهی رفت اما هنوز خاطره ی اون روز بهاری ، خاطره ی اون چهره ی شیرین کودکانه ، خاطره ی اون جمله ی نغز ،خاطره ی اون خنده ی زیر پوستی ، خاطره ی اون صورت خسته توی ذهنمه ... حسین پناهی خسته شد از تنهایی خودش ، از محیط اطرافش ، از دوستانش از وطنش ... از آدمایی که مثل شعرها شون نیستن ... از آدمایی که تو دل عفونت به قول فروغ از عطر گل شعر می گن و به قول بزرگی فقید از نون بربری !
حسین رفت اما اون دوستا ، اون قبیله ی بزرگ و منفعل هنوز به همون شکل باقی موندن ، به قول معروف اگه دنیا رو آب ببره اونها تو جزیره ی خودشون توی خواب خرسی عافیت غوطه ورن ... آقایان و خانومهای به من چه! واقعا میشه باور کرد کسی امروز ، تو دل یه شبه شعرعاشقونه یه بیتی شبیه به این بنویسه ؟ :
اگه دنیا بخواد تو رو از من بگیره .... دنیا رو برات به آتیش می کشم !
نه ، هر کاری می کنم باورم نمیشه ، این یه شوخی بی مزست یه شوخی مضحک ... اون شاعری که می تونه کل دنیا رو برای عشق مونثش به آتیش بکشه حتی جاضر نیست برای مرگ وطن برای مرگ عشق برای مرگ راستی حتی آتیش به یه شمعی بزنه و یه گوشه به نشانه ی اعتراض به نقض اصول انسانیت تحصن کنه ...اون آدم حتی نمی تونه به نقض اصول انسانی شخص خودش ، به سانسور ، به حذف ، حتی به توهین به شعور شاعرانَش اعتراض کنه . این آدم با فراغ بال ، خیلی راحت و با وجدان آسوده شعرهاش رو توی ادیتوری تایپ می کنه که بالاش با خط درشت بولد نوشتن " هر گونه شعر سیاسی و حرف انتخاباتی ممنوع "! ...
بگذریم ... دلم عجیب هوای پناهی رو کرده ... می خوام " سلام – خداحافظ " رو بذارم و هزار بار با حسین زمزمه کنم :
این جهانی که همش مضحکه و تکراره
تیکه تیکه شدن دل چه تماشا داره
تیکه تیکه شدن دل ... چه تماشا داره !
************************************
چند روز است که سر درد عجیبی دارم . نمی دانم از کجا آمده و به کجا می رود . مهم نیست . قطره های هایپیران را که سر می کشم به خیلی چیزها فکر می کنم . به خودم ُ به خودت ُ به این روزها ... کی تمام می شود ؟
دقیقا یک سال است این وبلاگ به روز نشده ُ نزدیک به یک سال است تمام شعرها ُ ترانه ها ُ آهنگها را گوشه ای توی گنجه انبار کرده ام . نزدیک به یک سال است تن داده ام به یک بغض غریب . دیگر مهم نیست کی و کجا این ساعات تشنج این روزها ی میگرن خائن به پایان برسد . شعر " خیابان " را می گذارم لای برگهای کتابی که هیچ وقت به ارشاد نخواهد رفت .
خیابان
خسته از انقلاب مي گذرم
خسته از كوچه هاي چرك و سياه
از خطوط ِ كثيف ِ شسته به خون
خسته تا كوي / كوي دانشگاه
خسته از جاده هاي تكراري
خط پل ها / چراغ / آذينها
خنده هاي تقلبي در قاب
سينما / كافه ... پمپ بنزينها
خسته از چشمهاي وغ زده ات
خسته از نطقهاي قحط ِ شعور
خسته از روزهاي بي اسلام
خسته از سالهاي بي جمهور
خسته از انفجار توي سري
از تفنگي كه رو به رو مي زد
از غم زجه هاي مردي كه
دخترش دائما گلو مي زد
پيش رو دود و گاز اشكاور
پشت سر جاده هاي سمت جنون
زير پا يك زمين صاف / دروغ
روي سر بوغهاي تلوزيون
مي شمارد درون شيشه كسي
برگه هاي قبول و باطل را
صندوق از فرط راي مي گيرد
بوي باطوم وگاز فلفل را
خسته از انقلاب تا سر خوش
مانده از ازدحام مي گذرم
سمت الله و اكبر مردي
از دم پشت بام مي گذرم
چكمه هاي درشت منتظرند
در يگانهاي چوب و ميل / كتك
توي ون هاي قرمز شهري
عازم كمپ / كمپ كهريزك
ساعت صفر مي شود همه جا
خون شتك مي زند درون حباب
دختري شكل عكس مي ميرد
افقي مي شود تن ِ " سهراب "
خسته از انقلاب / سيصد بار
از " ندا " تا "امير" مي ميرم
خودكشي مي كنم درون خودم
بوي باروت و تير مي گيرم
میثاق ُ ۱ شهریور ۱۳۸۸ بی خورشید
*************************
تمثیل
مثال حسرت انسان به ميوه ي نارس
سفر به آخر خط روي بالهاي مگس
سفر به هيچ كجاي جهان ِ بي مقدار
سفر به فلسفه هاي سترون و كشدار
شبانه پا شدن از تخت خوابهاي تكي
به ياد حسرت يك عشق بازي ِ الكي
كلافه گشتن يك قرص توي كمد
كلافگي ِ فكر نئشگي/ در خود
به " حبّ ِ " تلخ تر از/ گرم ِ خواب شدن
خودي شدن / ذوب در انقلاب شدن
به ائتلافهاي سياسي ِ هيچ و همه
شعار ِ حزب فقط " حزب ِ وحدت ِ كلمه "
تقيه كردن ِ از يك دروغ بنيان كن
تقيه كردن ِ از سنگسار چندين زن
گذشتن ِ از گريه ها / بلوف / خنده
گذشتن ِ از ترسهاي آينده
***
مثال حسرت انسان به اشكهاي درشت
به ترسِ گوشه گرفتن به غربت زرتشت
به اشكهاي كسي كه تو را مچاله شده
به عكس بي زن ِ مردي كه بيست ساله شده
عبور كردن ِ از بوقهاي پشت خطوط
فرار كردن ِ از حرفهاي نامربوط
به ذكر هاي شبانه / به نذر يك مومن
مثال حسرت انسان به " حكم ناممكن "
شبيه صورتك خنده اي كه بي رنگ است
به گريه هاي كسي كه عجيب دلتنگ است
***
مثال حسرت انسان به " فالهاي ورق "
به سُق زدن خسته ي دو پيك عرق
به آسمان كثيفي كه هيچ جا آبيست
به رنج مزمن ِ روزهاي يك نهليست
به شکل ِ بستن خود / روی دار خودت
شبیه مرده شدن / به اختیار خودت
شبیه ساعت كند ِ عقب عقب رفته
به جمعه هاي هميشه / به آخر هفته
به گیر کردن ِ یک عشق توی گلو
مثال حسرت آدم به بغضِ تو در تو
به اینکه روی آس ِ درشتت حساب کنی
و آخرش ! / "پیک" را / انتخاب کنی !
***
مثال حسرت انسان به " قصه ی دوری "
به این که مرا / سال هاست مجبوری
به اینکه خسته تر از سالهای دل مرده
به اینکه حال خودم از خودم به هم خورده
به من که خسته تر از قصه هات خوابیدم
به من که خواب ِ " کلاغ ِرسیده را دیدم
***
مثال حسرت انسان / کلید پشت کلید
کلاغ ِ " قصه ی دوری " به خانه اش نرسید !
شطرنج
وزیر سوخته / سرباز و حرکتی ساده
" دوباره حضرت حاکم به کیش تن داده "
بمات ! / یواشتر / یه کمی تحمل کن
کسی که می زنی اش سالهاست افتاده
سیاه می شوم از مهره ای که دیر رسید
سیاه می شود از امتداد یک جاده
و شاهِ بی ملکه / کجا/ فرار/ کجا ؟
به سمت کشتی امنی که پشت این بادِ
مچاله سمت زنی می روم/ شبیهِ سگی
که می کشید خودش را به توله ی ماده
و بو کشید زنی را که خوب می دانست
عروس حجله ي تابوتِ تازه دامادِ
مرا ببند / عروسم / ببند محکمتر
ببند شاه خودت را به میل / قلاده
مرا بساز ، بسوزم ، بمات ، خردم کن
مرا بریز/ مثل یاس / روی سجاده
همیشه مات شده/ پادشاه ِ هجده قرن
بدون بی بی تو / بی وزیر... شهزاده
ميثاق ، 3 شهريور 1387 خورشيدي
درود . ايام تعطيل را توي هواي مشهد بٌر خوردم . توي هواي بزم و شعر، بين بچه هاي كوچه ي غزل .. دست مريزاد .. خوش گذشت ... گرچه توي قهوه ي تلخم فال چندان خوشي نبود اما انگاري توي تفعل شعر ، خوشي را بدون توقع به آدمي مي دهند . باز هم آفرين ... آفرين به آنها كه آمدند ، آفرين به آنها كه از دور همسفره ي غزل بودند و آنهايي كه با دلخوشي پاي رفتنمان شدند ... دست مريزاد
***
سرانجام دفتر دو گانه ي " كاتيوشا " به ارشاد مي رود . نمي دانم سرانجامش چيست اما اميدوارم حكمش همان حكم " آب " و " هاون " معروف نباشد . خبر كامل را در ايسنا بخوانيد
***
شعر " هرمنوتيك " متعلق به همان روزهاي سفر بود . احتيا طا آنجا نخواندمش . چرك نويسها را آوردم تا در خلوت خانگي بازنويسي اش كنم ... اين سوغاتي كوچك از كوچه باغ غزل تقديم به همدلان غزل گريه ، تقديم به روح غزل ...
كمي شبيه بازي آنتيك عاشق شد
شبي كنار غزلهاي شيك عاشق شد
كسي كه قلب هزاران پرنده را تركاند
فقط به حرمت يك جيك / جيك عاشق شد
خودش هميشه ورق باز شاه / بيبي بود
كسي كه پشت برگه ي دل / پيك عاشق شد
دوباره دور شد از دوري هميشگي اش
كمي به حدّ بازه ي نزديك عاشق شد
كنار قافيه هاي جديد با مد روز
به رنگ قرمز ماتيك عاشق شد
شبيه بازي متني / درون حاشيه رفت
خلاصه اينكه / هِر/ منو تيك عاشق شد

دوباره سلام . کمی دیر رسیدم دوستان . چه می شود کرد وقتی تا زانو توی گلی و تا کله هوای رفتن داری! . باید بیشتر می دویدم و نشد . شعر را می گذارم و " من " را رها می کنم دوباره توی گِلِ " روزمردگی " به دلایلی بی ربط مجبور به اینکارم . راستی دوستان " شعر نامه " دوباره در همان آدرس همیشگی روی نِت است . گرچه کمی بی بال و پر، اما داریم سعی می کنیم دوباره روی دوپا نگهش داریم . کمی طول می کشد و شاید کمی کمتر ، اگر یاریش کنید . از تمامی رفقا و دوستان سپاسگزارم که طی این مدتِ نبود " به صورت فعل استمراری " میهمان کلبه ام شدند ، و چه خوب که خیلیهاشان پشتم بودند و چشم به راهم . همین و هیچ . فقط اینکه ، دوستتان دارم . متشکرم . تا بعدش !
روز مردگی
(آلیشا در " بدنام " هیچکاک) : " اگه فقط یکبار گفته بودی که دوستم داری ... "
کنار پرسه زدنهای هیچ / کافه گودو
جلیقه ، اشنو و سیگار پیچ / کافه گودو
کنار فلسفه های بزرگ کله زدن
و پر شدن از عقده ی فروید تا گردن
مرا به سمفونی 9 / به روزهای سراب
مرا به تلخی قهوه / به فال / اسطرلاب
مرا به بوم و قلمهای تند / عطر پلات
مرا به فیلم شدنهای نور / اکشن / کات
به شکل رفتن و رفتن ته ِ سقوط ِ جهان
مرا ادامه بده
شبیه فال ورق / با دو شیش / تنهایی
کنار دود غلیظ ِ حشیش / تنهایی
به سوی جاده ی بی ته/ حشیش/ عطری گس
سوار بر اتوبوس زنی " به نام هوس "
دوباره زنگ بزن / لحظه های پوشالی
دوباره ساعتِ سیال ِ سالوادور دالی
دوباره زنگ بزن / خاطرات بی برگشت
به عکس کودکی من / پلاژِ ساحل رشت
به عکس رفتن و رفتن / قطارِ بی مقصد
شبیه " کودکی نا تمام ِ" پور احمد
به عکس ِ گریه ی شرم ِ بلوغ / زیر پتو
و سوز نغمه ی /
“ Still loving you “
به شعر آنچه مرا / پشت حرفها / گم شد
به فعل آنکه مرا / پای صرفها / گم شد
***
کنار پرسه زدنهای هیچ / تاریکه
هوا به وقت گرینویچ / تاریکه !
میثاق ، 10 خرداد 1387 خورشیدی
پی نوشت :
1 . تکه های " آبی " قابل دانلود هستند " ترانه های کویین " اسکارپیونز "
2 . با تشکر از کیومرث پوراحمد که کودکی نیمه تمامش مرا در حافظه های سوخته (پرواز کرد)
3 . کافه گودو ، مرا ببخشد که درونش/ اینقدر سیاه بودم .
4 . تقدیم به " بدنامی " آلیشا
5 . همین
من و من توی آخر سال ، پای سفره ی مادری هفتسین با همیم ، کنار سبزه ، سیر ، سمنو ، سکه و سجند ، سیب و سیخ ، و احتمالا یه ماهی سرخ چینی . من و من درست سر وقت سالمون تحویل می شه ، بعدش همدیگرو می بوسیم و به همدیگه عیدی می دیم . من و من خیلی خوشبختیم . من و من هیچ وقت به هم نمی پیچیم . هوای بهارو داریم تا وقتی داره می یاد پاش رو یخای زمستونی لیز نخوره و سورش ناسور نشه . من و من خورشیدو می بوسیم تا گرممون کنه ، من و من لخت و عور آفتاب می گیریم تو ساحل دریای نو شهر ، من و من می تونیم دو سه پر خیار آستانه رو و با یه پِک عرق سگی تو یه هرت سر بکشیم و یه دل سیر تو بغل هم گریه کنیم ، بی ترس از گشتِ ارشاد پلاژ حسینی . من و من موسیقی ترنس گوش می دیم و یه ساعت چیک تو چیک هم می رقصیم . من و من با هم می شیم " من " ! . آره ... " من " ، مگه میشه من رو از منیت گرفت وقتی که تنها همون منه که تو روز والنتاین برای منش هدیه می گیره ، و اصلا هم عجیب نیست که تو این دنیای بزرگ بی سر و ته ، تنها " منه " که من رو دوست داره ، اصلا عجیب نیست . امسال میثاق تو روز عشاق واسه خودش یه عالمه پاستیل نوشابه ای خرید و یه عالمه به خودش تبریک گفت . یه عالمه خودشو بوسید . یه عالمه خندید . یه عالمه ...
نوروزت مبارک میثاق ... کِی میشه خودتو کورتاژ کنی پسر؟
***
Extract :: me & my self soul will sit around haftsin tablecloth with together. Near the haftsin stuff , garlic, green, samanoo, coin, senjed, apple & stiff ! & maybe near the Chinese small fish . our tide will arrived on time . dont care a rap ,we are blest mans . we will lookout spring lady from ice winter . we will kiss the sun for its heat . we can sleep under the sun for natural solarium in noshahr coast . we can drink alcohol in the night coast and cry , utter a cry without any scared from Iranian cruiser cop . we are blest , we are lonely blest mans , me & my self soul . this is not extravagant category because all of the creature hate me exept my self soul ! This valentine , misagh byed a lot of pastry for him self . this valentine , misagh maked the lot of laugh & cry . happy norooz tide misagh !
رودکی 22 ویژه ی نوروز تا چند روز دیگه روی دکه هاست ، تو این شماره یه رپرتاژ طولانی در باب " تعلیق فیلم سنتوری " دارم و شاید چند مقاله ی جامونده از شماره های پیش . بستگی به این داره ، تو این روزای درگیری و حساب و کتاب آخر سال تا چه حد بتونم مقاله ها رو سر وقت برسونم .
***

از تمامی رفقایی که لطفشان شامل حال من شد و با تبریک تولد این حقیر ، خمودی لعنتی آن روز عادی را از من گرفتند متشکرم ، خیلی کیفور شدم وقتی شبانه توی ایمیل دانی ام چند عدد کارت پستال ناب دیدم از دوستانی که یادشان نرفته بود ، میثاق هنوز دوستشان دارد . دوباره سپاسگزارم رفقا . دمتان گرم و به قول معروفتر قیژ ! راستی عیدتان هم پیشاپیش مبارک شاید وقت دوباره نوشتن به همین زودی ها نصیبم نشود .
***
و حالا شعر این پست ، که اصلا هم عیدانه نیست :: چه کنم ، روزهایم بد جور ترش کرده اند .
حرف تندی که برنمی گردی
رد پایی که نیست / رفته شده
ویکانهای چوب خطٌ پرم
که دقیقا دو هفته شده !
و چرا ؟ ویرِ فلسفیدن من
حفره های کبود مرفینی
تکه ی پازلی که گمشده است
و تو آن را دگر نمی چینی
و چرا باز پشت ِ خاطره ات
بوسه های عقیمِ بی تکرار
لته های سپید دخترکی
که مرا دوست داشت / بالاجبار
آسِ حکمم چه بی هوا افتاد
پای برگِ سیاه / افسرده
مثل سوری که پاک ناسور است
پشتِ هفت خبیث بُر خورده
خستگی های نحس فلسفیت
یاس شبهای بی هم و سردی
ترس مردانگیِِ دنیایی
" که چرا در زنت نمی کردی "
سمجی ، هق هق و کمی افسوس
با گلویی حزین و پر حناق
نیچه ای می شدم/ کنار زنی
مست و پاتیلِ / الکل و شلاق
مست و پاتیل گریه / می خندد
پشت خطهای بوقی تلفن
به خودش هم دروغ / توی دلش
" برو میثاق ِ من / برو /
بس کن"
میثاق . 20 اسفند 1386 خورشیدی

چیزی قریب به دو هفته ی دیگر دوباره آن پنج جادویی خبیث رو به رویم می ایستد ، با هم می رقصیم و هم پیاله مشروب می خوریم بعد با کرشمه ای تیز پوزخندی می زند و دود می شود . امسال به حتم آغاز بیست و ششمین سال حضور این پنج اسپندی را جشن می گیرم . و احتمالا آتش تند آن پنج های رفته را هم فوت می کنم . امسال طبق قرار معهود درست سر وقت ، یکسال بزرگتر می شوم و آن پنج جادویی احمق هم احتمالا نمی فهمد ، که با آمدنش ، ناگزیر مجبورم کرده است یکسال به آخر قصه نزدیکتر شوم . سالهایی که گذشت ، آن25 پنجِ درشت عجیب چه عجیبتر مرا به دالان استحاله سپرد ، هنوز وقتی عکسهای کودکی ام را می بینم انگشت حیرت توی دهانم گیر می کند ، آن میثاقِ تپلِ نازک نارنجی لوس ، توی بغل بابا چه زود بزرگ و پیر شد ، چه زود سیگار کشید ، چه زود تا فرط پاتیلی مشروب خورد و شعر گفت ، چه زود مهر ممنوعه خورد توی بایگانی ارشاد . چه زود تلخ شد. آخر چه کسی باور می کند ؟ . باور نمی کنم . هنوز گاهی دلم تنگ می شود برای فندقهای کبلایی . برای خاله بازی . برای تیله ی شرابی برادرم . برای منچ و تاس نقره ای سعید . برای وقت آزاد . برای دریا ، برای تاب و جنگل سوخته ی رودسر . برای صمد وقتی کوچک بود . برای بیژن که حالا دارد خیابان های شانزه لیزه را گز می کند و درست نمی دانم و نمی دانیم کجاست‘ گاهی دلم برای خیلی ها پر می کشد ، برای آنها ، برای عشقم ، برای خودم . تولدم مبارک !
یه روزی می یاد که نمی دونیم کی هستیم
یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم !
***
شعر " من خوردگی " متعلق به این روزهای من است که طبق معمول زیاد هم روزهای خوبی نیست . در آستانه ی فرا رسیدن یکی از همین " پنج ها " تقدیمش می کنم به روح سالهای کبود گذشته . به 25 پنج کبود ِ ماضی و شمایان که همخاطرم هستید . این شعر را در دکان روزمرگی ام نوشتم . درست میان کار گِل و تنهایی .
من خوردگی
نهیب درد جنینی / زن وغریو حزین
صدای رعشه زدنهای لاشه ای بر مین
صدای هق هق نوزاد بی هوا خوانده
صدای تف شدن بچه ای به روی زمین
بیا به عکس کودکی ام / روزهای بمباران
بیا به قاب تکه شدنها / به تکه ها / بنشین
ببین به زیپ دهانهای بسته پستانک
به مرد خیره نشسته به پای فیلم اُشین
بیا که باد می دمد آنجا / بجنگ / می جنگیم
بیا که لاف می دهد اینجا به بیدها تضمین
بیا به درد اودیپی/ به مادرت برگرد
برو به کام نکرده/ به نقطه ی تکوین
به سالهای تساوی جین و زن ممنوع
به سال مدرسه های بکن نکن بنشین
و روزهای سوپر هشت بی صدا / ناطق
و بمب های اتم تر ز ویدئو/ فردین
که هر چه راست کرده علی چپ ( برای قاتق نان !)
که هر که چپ شده چپتر زِ های هوی لنین
بیا به بازی گرگم چه بی هوا سر خورد
بیا به قائم و موشک / به سُک سُک و سین جین
تمام سفره ی عیدی به سال های خمار
نماد سرفه و سلسوگ / سکته و هفسین
زبر به زیر نشستی / مثال رستم و رخش
گهی به پشت تو زین و دوباره پشتت زین
***
آدمی عجیب مستعد تبدیل است ، پروسه ی کمر شکن هر تبدیل نیز از آغاز تا فرجام ، مطمعنا محتاج نگاه دقیقی به امر گذشته است . و این امرِ نگاه به ماضی یعنی اینکه ، بتوانی و جرات کنی تا صاف صاف بیاستی و توی چشم گذشته ات زل بزنی . آنوقت هر جا که دیدی ماضی ات غلط می کند . همانطور با حفظ جرات و اعتماد به نفس توی رخش داد بزنی : بابا جان حسابی گند زدی . بعدش دوباره رو به آینه ی خودت برگردی بدون خستگی و نا امیدی دوباره مهره بچینی ، دوباره سعی کنی تا شاید شاه کیش شده به خانه اش بر گردد . این یعنی پروسه ی تبدیل موفق . وقتی آن من ِ پیشینت تغییر کرد و دیگر آن شدی که هستی و نبود ! احتمالا سلسله اتفاقات عجیبی هم دور و برت رخ می دهد . خیلی از آدمها که عاشق آن من ِ پیش تو بودند دورت را خالی می کنند . بعضی وقتها تنها می شوی ، خیلی تنها . اما به هر صورت باید بپذیری . اینها هزینه ی تعالی است . مطمعن باش همیشه کسانی هم هستند که این منِ جدید را بپذیرند و با تو همره شوند ، و دوباره یادت باشد جبر تاریخ یعنی تبدیل ، یعنی رفتن ، یعنی تکامل، باید بروی حتی اگر آن ماضی روزی یقه ات را گرفت ، به دیوارت کوباند و گفت : دوباره داری مغلطه می کنی !
*** نمی دانم چرا این روزها دائما این ترانه ی " ترانه مکرم " توی سرم چرخ می زند ، همان ترانه ای که محسن چاووشی برای شاهکار " مهر جویی " سنتوری خواندش . یک شب تا صبح دور ه اش کردم :
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
با این که هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
اول از بدون شرح شروع می کنم ، شرحش بماند برای پست بعد ، فعلا نگاهی به عکسها بیندازید . از معصومه ی گل متشکرم که به جای من در محل حادثه بود و این عکسها را برایم گلچین کرد ...
مژده بزرگ دولت مهر: متروچیز خوبی است به خصوص اگر روبه روی یک تئاتر باستانی قد علم کند !
عکسها البته همین یکی نبود ُ دقیقا نمی دانم چگونه دو روز پیش دو عکس از سرور آپلود همینطور بی دلیل حذف شد! (۹ اسفند )
گفتم که شرحش بماند برای بعد !
***

تندیس دموکراسی این کالبد ممتاز و محبوب بشری که امروزه روز تنها گزینه ی مطلوب و گزیده ی بشر متمدن است از زیر پایه های متعددی رنگ می گیرد . اگر ریش سپیدان مجمع لیبرالیسم تاریخی چون "جان لاک "، و بدوی ترشان " روسو" پایه ی رفاه و اقتصاد غنی را به گونه ای سکوی رسیدن به دموکراسی می دانستند و سرمایه و فردیت مستقل را به یکدیگر پیوند می زدند و اگر ارتودوکسهای چپ چون" پانی کک " دموکراسی بورژوایی را در کلیتش تناقض سرمایه داری در بهره کشی و دعوی آزادی فردی می انگاشتند ، هیچکدام به این پایه ی بنیادین سوم نیندیشیدند که اگر بستر فرهنگ نوین حاصل رنسانس نبود دیگر یقه کشی و دهن دری دو قطب مغرض سرمایه و سوسیالیسم در تعریف چند و چون دموکراسی واقعی بی حاصل و مضحک می نمود . آن چه در این معارضه فراموش شده بود عنصر نفی اخلاق کلاسیک و بلوغ مدرنیسم بود که در واقع چنین عنصری توانست مبحث فردیت و آزادی را به پیش کشد تا مسلک هایی قدرت یابند که بر سر مفهوم آزادی و دموکراسی چانه زنی کنند و تعاریف ایدئولوژیک خود را با بار سنگین حکومت تاریخی به بشر متمدن بقبولانند . اما اخلاق مدرنیستی به چه معناست؟ شاید بتوانیم با کمی تامل نطفه ی این مفهوم را به اوایل قرن پانزده میلادی نسبت دهیم ، آن گاه که تئاتر کلیسایی و موسیقی ارگی مسیحی جای خود را به درام های زمینی و موسیقی شوالیه ای و نجبا بخشید . گرچه واعظان این دو نحله خود از اشراف درگیر در مضامین کلیسایی بودند اما به سبب جایگاه طبقاتی برتر خود می توانستند از مواهب هوای تازه ی رنسانس سود جویند و به تدریج مایه ی نبوغ و دگر اندیشی خود را به نوکران تهی دست و بیچاره تزریق کنند . در اواسط قرن 15 به تدریج کلیسا مجبور شد به خواسته ی نسل فروکوفته که مبهوت سبک بالی اشراف بود پاسخ دهد و به آنان نیز خواندن و نوشتن بیاموزد ، به تدریج صنف بردگان نیز به چریکه ی دانش ابتدایی می پیوستند . گرچه این دانش تنها در سطح یاد گرفتن حساب و کتاب بود تا بتوانند خرج و برج اربابانشان را به خوبی به انجام برسانند ، اما طلیعه ی مدرنیسم به تدریج در همان دریچه های کوچک رهایی هویدا می شد . شاعران و نقاشان متنفذ آثار خود را به نمایش عام می گذاشتند و سلانه سلانه چهره ی مسیح را از ذات الهی خویش به ناسوت می کشاندند . در سویی دیگر رمانس اعیان پا به عرصه ی وجود می گذاشت . کلاسیسم پوسیده ی یونان و رم باستان در چنگ بازبینی اشراف جای خود را به عشقهای شورانگیز و سلح شوری های بی پایان شاهانه سپرده بود ، رمانسها تنها گونه ی ادبی بودند که از هدف اخلاقی کلاسیستهای منطق گرا و مسیح مسلک دوری جستند و گرمای عشق جنسی را به هنر متحول خود رهنمون کردند . خشکی و سکت(sect ) معنوی به تدریج رنگ می باخت و مردم می آموختند گه گاه مثل سروران شوالیه ی خود معشوق زمینی داشته باشند و پادشاهان را کمی بیشتر از کشیشان دوست داشته باشند . رمانس (( تریستان و ایزود )) از " ژوزف بدیه" خود نمونه ای از عشق ممزوج با سلح شوری بود ، در هیچ کجای این رمانس عشق با سامان خدایی مخلوط نمی شود و همواره شراب و عشق با مضامین زمینی و عریان آمیخته است ، رمانس هیچگاه مخاطب را نصیحت نمی کند و بسان کشیشان در مردم احساس گناه و سیه بختی از عشق را به تبلیغ نمی نشیند ، نمونه ی ایرانی رمانس (( تریستان و ایزود )) را می توان در کتب (( لیلی و مجنون )) و (( ویس و رامین ))خودمان جست . البته فراتر از ساختار مشابه این سه گزینه ، یک فرق بنیادین بین رمانس ایرانی و اروپایی وجود دارد که در بخش بعد مفصلا به این نقطه ی تفرق اساسی خواهم پرداخت . بعدها فن زیستی اروپایی رو به سمبلیسم ادبی آورد ، نمونه ای از " فابلها " (fable ) به مردم یاد دادند می توان در قالب قصه های قهرمانان حیوانی و گیاهی و با تخریب حاکم زیستی آنان ، غیر مستقیم و تلویحی به انتقاد از پادشاهان مورد نفوذ پروتستانیزم پرداخت . مردم سرکوفته از شریعت و اخلاق گرایی عریان به تدریج آموختند که می توانند نه بگویند و مرموزانه انتقاد کنند و ناسزا نثار سرورانشان سازند . فابلها اما در کنار انگ زدن خنثی به نامردمان فلسفه ی عامه را نیز توجیه می کردند و هدف تربیتی داشتند . پیش از زاییده شدن فابلها کشیشان اغلب با مراجعه به (( اناجیل اربعه)) وجود پیدا کردن نطفه ی هرچیزی را به دودمان پدر مقدس پیوند می دادند اما فابلها ریشه ی ازلی آفریدگان را زمینی کردند و چون به زبان ساده ی بردگان سخن می گفتند هوادارانشان به تدریج افزوده شدند و بر کشیشان سبک مغز پیشی گرفتند . نمونه ی نوین فابل را می توان در اثر جاودان (جورج اورول) ، (مزرعه ی حیوانات) یافت . اما در آن زمان فابل شرقی هدف دیگری را دنبال می کرد ، این نوع فابل هیچگاه به زمینی ساختن مضامین نپرداخت ، بر عکس اثری چون (( استن حنانه)) با جان دادن به ستونی که پیامبر اسلام بر آن تکیه می زد بیش از پیش جلوه ای آسمانی حتی به ستون صامت داد . ممتد شدن همین تفاوت های بارز دو نحله ی شرقی و غربی بود که در نهایت مولود غرب را به سکولاریسم پیوند داد و مولود شرق را به دیکتاتوری و سکت مکتبی . حتی زمانی که این مولود در قرن بیستم تمام و کمال در اروپا و ایالات متحده متولد شد و در بحبوحه ی دهه ی 60 میلادی که جوانان آمریکا تحت تاثیر انقلاب فرویدی اروپا بودند آنان را به طرح ریزی یک دگردیسی جنسی آزادانه رساند هنوز در شرق میراث کلاسیسم تمام و کمال ادا نشده بود و جوانان ایالات کهن هنوز در ذکر انقلابات آزادی شکن و معنویت و عصیان خام مسلک بودند . ایرانیان آن برهه حتی کمونیسم را به زعم خود بومی کردند ، آن زمان که ارتودوکسهای رادیکال اروپا برای استالین کف می زدند تا به سرعت ریشه ی وعظ کلیسا را از اروپای شرقی بکند ، کمونیستهای ایران به دنبال آن بودند که به گونه ای پارادوکسیکال رابطی بین علی ابن ابی طالب و سوسیالیسم پیشرو ایجاد کنند !! گرچه دعوی حمایت از کمینترن داشتند اما هیچگاه در بولتن های خصوصی خود خبر معدوم شدن کشیشان و به آتش کشیدن کلیسا ها را منتشر نمی کردند ، زیرا در باطن مرموز خویش تعرض بر علیه مذهب را دون شخصیت کمونیسم می دانستند ، اینجا بود که بعدها خسرو گلسرخی در دادگاه شاهی داد سخن بر آورد که : من به عنوان یک مارکسیست لنینیست ، سوسیالیسم را برای نخستین بار از مولا حسین آموختم !!! حال اگر بپذیریم که مدرنیسم فرزند مشروع لائیسیته است و سکولاریسم نوباوه ی مدرنیسم ، آن گاه بر این پایه می توان پدر خوانده ی بزرگ لائیسیته را اخلاق رنسانسی دانست . رنسانس پدیده ای بود که از سیاهه ی استبداد مغزسوز کلیسایی برون جست . اگر این سیاهه نبود شاید هیچگاه آنتی تز تعدیل گرش نیز به وجود نمی آمد . اروپا ده قرن به تجربه ی این تکرار تاریکی نشست تا آخر بنای(( اخلاق رنسانسی)) را به وجود آورد و متناوبا به دنبال آن شاهد بلوغ لائیسم ، مدرنیسم ، سکولاریسم در کرانه ی خویش بود . در مقابل شرق سوگوار آن ورطه هیچگاه به طور کامل زیر ستیغ مذهب تمامیت خواه نبود ، در کشاکش دوران سیاه قرون وسطای اروپایی ، شرق مکتب معنوی را در ملغمه ای غریب با سنن ملی و پادشاهی آمیخته بود و جهل سرکش خود را با نادانی خویش توجیه می کرد . بدین سان بود که شرق خفته هیچگاه مطلقا به رنسانس درونی نرسید ، زیرا که سلطه ی آسمان را در کران خود (( به خاطر نداشتن پیشینه ی اومانیسم)) عادی تلقی می کرد. اما اروپا پیشینه ی کهنی را در طلایه ی کلاسیسم روم و یونان باستان در انسان گرایی بدوی گذرانده بود و همین بازگشت ده قرن بعد از تولد قرون سیاه وسطی او را به رنسانس و اخلاق مدرنیستی پیوند داد . همین نقیصه در گونه های ادبی شرق نیز معضل را گسترده تر می کرد . آن زمان که رمانس غربی جهت پیوند با مردم بر اصول سخیف و خشک کلیسایی پشت پا می زد و در مقابل، قهرمانی های بی بدیلش را برای رسیدن به معشوق( زمینی ) صورت می داد ، درست در همان برهه رمانس ( لیلی و مجنون) وطنی در هاله ای از محرومیت جنسی تنها عجزو لابه ی مجنون بود برای لیلی اش که او را در ذهن خود تا حد ملائک ماورایی بالا برده بود ، لیلی نیز هیچگاه به مجنون روی خوش نشان نمی داد تا مجنون به پای او دل به صحرا زند و شب و روز از خدای خویش یک لحظه کام وصلت را آرزو کند .در همین نقطه بود که قهرمان رمانس غربی در کارزار پیروز می شد و معشوق نازنینش با فراغ بال خود را به عشقش پیوند می داد . اما رمانس شرقی همیشه ناکام بود بدین دلیل بر همه چیز هاله ی تقدس می کشید حتی بر غریزه ی مرسوم و معمول جنسی اش !!! این زیر پایه ی اخلاق دوگانه که در شرق و غرب به گونه ای متفاوت و عریان آشکار شد ، بعدها به هیئت سد سترگی درآمد تا شرق خفته همچنان به ذکر وهمش بپردازد و در کار تجدید حیاتش دائما در جا زند ، گرچه شرق گه گاه در سطح روشنفکران خویش مباحث نوین را به تفسیر و تحلیل می نشست یا گه گاه با ( آداپتاسیون)آثار غربی سعی به بازسازی فرهنگ بومی خویش داشت اما تنها به دلیل سطحی بودن این گونه کنشها و درونی نشدن خاصه ی اخلاق مدرنیستی در میان توده ی عوام و روشنفکران قشری این کارزار در فرجام به ثمر نرسید . اکنون نیز که چالش لائیسیته و سکولاریسم به عنوان مهره ی کارآمد جهان سوم معرفی و بارز شده است ، تنها قدم موثر روشنفکران کاردان می تواند ایجاد اخلاق پلورالیستی در میان توده ی عوام باشد ،آنان باید از خود نگری به دگر بینی و دگر دوستی برسند . این مساله یکی از پایه های مسلم اخلاق رنسانسی است . قدم بعد می تواند درونی ساختن مقوله ی لائیسیته در میان قشریون باشد ، آنان نیز به تدریج بعد از برون رفت از خود بینی و وهم پرستی به این نحله پا می گذارند ، سکولاریسم همان گام نهایی است که بعد از پشت سر گذاشتن این کارزار غریب به ثمر می رسد ، برای ثمر دادن این درخت خوش میوه باید ابتدا نهال سالمی کاشت ، آب و خاک و آفتاب این نهال ، روشنفکرانند و شاخه هایی که به تدریج پروار می شوند همان مردمی هستند که از دل خاک پلورالیزم و آزادگی میوه های ترقی را در خود می پرورانند . این نهال امروزه روز در آستانه ی رشد آکادمیک است ، زمانی که روشنفکران آن را از بند درهای بسته ی تئوریک خارج سازند و شاخ و بالش را بیرون درز دهند آنگاه می توان با خوش بینی در انتظار نخستین میوه های توسعه بود .
***
شعر " پرده پاره " را بدون توضیح فرمی بخوانید ، حرفهایی برای این فرم دارم که می گذارم سر وقتش ، در پستی مستقل . فعلا خودش را بخوانید ...
پرده پاره
دستهایی که می برم/ از تو
زیر ساطورهای بیزاری
گوشهایی/ چه ونگوکی دارم
پشت حرفهای تکراری
واژها را/ نریز در گوشم
قولهایی که سست می بندی
با نگاهی / چه تیز می بینم!
چشمها را/ که خیس می خندی
خیسِ ابرهایی که/ باریدت
پای پلهای نقشه ی تهران
خیسِ ترسم / چه زرد!/ خالی شد
توی سوراخِ سنگی دوشان
یک یهودا به رنگ چشم تو بود
رنگ عیسی / دوازده کافر
میز گردی شدم درون تو/ قاب
خواب شام نخورده یِ/ آخر
دستهایی گره زده با مشت
مشتهایی به نام کوبیده
اسم من را ز گنجه پیدا کن
زیر اوراقهای پوسیده
دستهایی کشیده من/از تو
با قلمهای سبز / انگاری ؟
زیر دندان تو خوب می جَوی یم
لای تردیدهای اجباری
رنگها پشت هم زبان دارند
مثل سرخاب آسمانی تو
مثل رژها چه رنگ می بازم
زیر ماتیکِ ارغوانی نو
***
شنبه ده آذر ، در برنامه ی " اندیشه های رو به رو" در رادیو گفتگو حضور یافتم و در باب کتاب " در راببند آنقدر زندگی کن تا بمیری " با مخاطبان رادیو سخن گفتم ، قرار بود فایل صوتی مصاحبه را زودتر از اینها در وبلاگ بگذارم اما ضبط رادیویی کار موقع پخش از دستم در رفت ، مجبور شدم منتظر بمانم تا سایت رادیو گفتگو در بخش آرشیو ، مصاحبه را برای دانلود بگذارد . این هم دو فایل از مصاحبه ، اگر حوصله دست داد به قول معروف بگوشیدش
قسمت اول مصاحبه
قسمت دوم مصاحبه
و حالا ... تا بعد !
و اما دو خبر :
اول اینکه احتمالا به زودی کارم را در نشریه رودکی از سر می گیرم
و دیگر اینکه دو شنبه ی هفته ی آتی در برنامه " اندیشه های روبه رو " در " استودیوی رادیو سراسری گفتگو " حضور پیدا می کنم و در باب کتاب " در را ببند ... " با شنوندگان رادیو سخن می گویم .
رادیو گفتگو را می توانید به صورت 24 ساعته در fm رادیوی خانگی گوش کنید ، فکر کنم در کنار رادیو جوان این رادیو پر مخاطب ترین رادیو در عرصه ی رسانه های داخلی درون مرز باشد . ساعت شروع برنامه 10:45 دقیقه ی دوشنبه شب است . احتمالا نسخه ی صوتی برنامه را پس از پخش در وبلاگ می گذارم .
***
و دیگر ... فعلا بدرود

