تبليغاتX
<-BlogAndPostTitle->

دوباره سلام . کمی دیر رسیدم دوستان . چه می شود کرد وقتی تا زانو توی گلی و تا کله هوای رفتن داری! . باید بیشتر می دویدم و نشد . شعر را می گذارم و " من " را رها می کنم دوباره توی گِلِ " روزمردگی " به دلایلی بی ربط مجبور به اینکارم . راستی دوستان " شعر نامه " دوباره در همان آدرس همیشگی روی نِت است . گرچه کمی بی بال و پر، اما داریم سعی می کنیم دوباره روی دوپا نگهش داریم . کمی طول می کشد و شاید کمی کمتر ، اگر یاریش کنید . از تمامی رفقا و دوستان سپاسگزارم که طی این مدتِ نبود " به صورت فعل استمراری " میهمان کلبه ام شدند ، و چه خوب که خیلیهاشان پشتم بودند و چشم به راهم . همین و هیچ . فقط اینکه ،  دوستتان دارم  . متشکرم . تا بعدش ! 

روز مردگی

 (آلیشا در " بدنام " هیچکاک) :  " اگه فقط یکبار گفته بودی که دوستم داری ...  "

کنار پرسه زدنهای هیچ / کافه گودو

جلیقه ، اشنو و سیگار پیچ / کافه گودو

کنار فلسفه های بزرگ کله زدن

و پر شدن از عقده ی فروید تا گردن

مرا به سمفونی 9 / به روزهای سراب

مرا به تلخی قهوه / به فال / اسطرلاب

مرا به بوم و قلمهای تند / عطر پلات

مرا به فیلم شدنهای نور / اکشن / کات

به شکل رفتن و رفتن ته ِ سقوط ِ جهان

مرا ادامه بده

The show must go on

شبیه فال ورق / با دو شیش / تنهایی

کنار دود غلیظ ِ حشیش / تنهایی

به سوی جاده ی بی ته/ حشیش/ عطری گس

سوار بر اتوبوس زنی " به نام هوس "

دوباره زنگ بزن / لحظه های پوشالی

دوباره ساعتِ سیال ِ سالوادور دالی

دوباره زنگ بزن / خاطرات بی برگشت

به عکس کودکی من / پلاژِ ساحل رشت

به عکس رفتن و رفتن / قطارِ بی مقصد

شبیه " کودکی نا تمام ِ" پور احمد

به عکس ِ گریه ی شرم ِ بلوغ / زیر پتو

و سوز نغمه ی /

Still loving you

به شعر آنچه مرا / پشت حرفها / گم شد

به فعل آنکه مرا / پای صرفها / گم شد

***

کنار پرسه زدنهای هیچ / تاریکه

هوا به وقت گرینویچ / تاریکه !

 

 میثاق ، 10 خرداد 1387 خورشیدی

پی نوشت :
1 . تکه های " آبی " قابل دانلود هستند " ترانه های کویین " اسکارپیونز " 
2 . با تشکر از کیومرث پوراحمد که کودکی نیمه تمامش مرا در حافظه های سوخته (پرواز کرد)
3 . کافه گودو ، مرا ببخشد که درونش/  اینقدر سیاه بودم .
4 . تقدیم به " بدنامی " آلیشا
5 . همین

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 17:6  توسط میثاق بنی مهد  | 

من و من توی آخر سال ، پای سفره ی مادری هفتسین با همیم ، کنار سبزه ، سیر ، سمنو ، سکه و سجند ، سیب و سیخ ، و احتمالا یه ماهی سرخ چینی . من و من درست سر وقت سالمون تحویل می شه ، بعدش همدیگرو می بوسیم و به همدیگه عیدی می دیم  . من و من خیلی خوشبختیم . من و من هیچ وقت به هم نمی پیچیم . هوای بهارو داریم تا وقتی داره می یاد پاش رو یخای زمستونی لیز نخوره و سورش ناسور نشه . من و من خورشیدو می بوسیم تا گرممون کنه ، من و من لخت و عور آفتاب می گیریم تو ساحل دریای نو شهر ، من و من می تونیم دو سه پر خیار آستانه رو و با یه پِک عرق سگی تو یه هرت سر بکشیم و یه دل سیر تو بغل هم گریه کنیم ، بی ترس از گشتِ ارشاد پلاژ حسینی . من و من موسیقی ترنس گوش می دیم و یه ساعت چیک تو چیک هم می رقصیم .  من و من با هم می شیم " من " ! . آره ... " من " ، مگه میشه من رو از منیت گرفت وقتی که تنها همون منه که تو روز والنتاین برای منش هدیه می گیره ، و اصلا هم عجیب نیست که تو این دنیای بزرگ بی سر و ته ، تنها " منه " که من رو دوست داره ، اصلا عجیب نیست . امسال میثاق تو روز عشاق واسه خودش یه عالمه پاستیل نوشابه ای خرید و یه عالمه به خودش تبریک گفت . یه عالمه خودشو بوسید . یه عالمه خندید . یه عالمه ...

نوروزت مبارک میثاق ... کِی میشه خودتو کورتاژ کنی پسر؟

***
Extract :: me & my self soul will sit around haftsin tablecloth with together. Near the haftsin stuff , garlic, green, samanoo, coin, senjed, apple & stiff ! & maybe near the Chinese small fish . our tide will arrived on time . dont care a rap  ,we are blest mans . we will lookout spring lady from ice winter . we will kiss the sun for its heat . we  can sleep under the sun for natural solarium in noshahr coast . we can drink alcohol in the night coast and cry , utter a cry without any scared from Iranian cruiser cop . we are blest , we are lonely blest mans , me & my self soul . this is not extravagant category because all of  the creature hate me exept my self soul ! This valentine , misagh byed a lot of pastry for him self . this valentine , misagh maked the lot of laugh & cry . happy norooz tide misagh !

رودکی 22 ویژه ی نوروز تا چند روز دیگه روی دکه هاست ، تو این شماره یه رپرتاژ طولانی در باب " تعلیق فیلم سنتوری " دارم و شاید چند مقاله ی جامونده از شماره های پیش . بستگی به این داره ، تو این روزای درگیری و حساب و کتاب آخر سال تا چه حد بتونم مقاله ها رو سر وقت برسونم .

***
 

از تمامی رفقایی که لطفشان شامل حال من شد و با تبریک تولد این حقیر ، خمودی لعنتی آن روز عادی را از من گرفتند متشکرم ، خیلی کیفور شدم وقتی شبانه توی ایمیل دانی ام چند عدد کارت پستال ناب دیدم از دوستانی که یادشان نرفته بود ، میثاق هنوز دوستشان دارد . دوباره سپاسگزارم رفقا . دمتان گرم و به قول معروفتر قیژ ! راستی عیدتان هم پیشاپیش مبارک شاید وقت دوباره نوشتن به همین زودی ها نصیبم نشود .

***
و حالا شعر این پست ، که اصلا هم عیدانه نیست :: چه کنم ، روزهایم بد جور ترش کرده اند .

 

حرف تندی که برنمی گردی

رد پایی که نیست / رفته شده

ویکانهای چوب خطٌ پرم

که دقیقا دو هفته شده !

 

و چرا ؟ ویرِ فلسفیدن من

حفره های کبود مرفینی

تکه ی پازلی که گمشده است

و تو آن را دگر نمی چینی

 

و چرا باز پشت ِ خاطره ات

بوسه های عقیمِ بی تکرار

لته های سپید دخترکی

که مرا دوست داشت / بالاجبار

 

آسِ حکمم چه بی هوا افتاد

 پای برگِ سیاه / افسرده

مثل سوری که پاک ناسور است

پشتِ هفت خبیث بُر خورده

 

خستگی های نحس فلسفیت

یاس شبهای بی هم و سردی

ترس مردانگیِِ دنیایی

" که چرا در زنت نمی کردی "

 

سمجی ، هق هق و کمی افسوس

با گلویی حزین و پر حناق

نیچه ای می شدم/ کنار زنی

مست و پاتیلِ / الکل و شلاق

 

مست و پاتیل گریه / می خندد

پشت خطهای بوقی تلفن

به خودش هم دروغ / توی دلش

" برو میثاق ِ من / برو /

 بس کن"

 میثاق . 20 اسفند 1386 خورشیدی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 5:26  توسط میثاق بنی مهد  | 

چیزی قریب به دو هفته ی دیگر دوباره آن پنج جادویی خبیث رو به رویم می ایستد ، با هم می رقصیم و هم پیاله مشروب می خوریم  بعد با کرشمه ای تیز پوزخندی می زند و دود می شود . امسال به حتم آغاز بیست و ششمین سال حضور این پنج اسپندی را جشن می گیرم . و احتمالا آتش تند آن پنج های رفته را هم  فوت می کنم . امسال طبق قرار معهود درست سر وقت ، یکسال بزرگتر می شوم و آن پنج جادویی احمق هم احتمالا نمی فهمد ، که با آمدنش ، ناگزیر مجبورم کرده است یکسال به آخر قصه نزدیکتر شوم .  سالهایی که گذشت ، آن25 پنجِ درشت عجیب چه عجیبتر مرا به دالان استحاله سپرد ، هنوز وقتی عکسهای کودکی ام را می بینم انگشت حیرت توی دهانم گیر می کند ، آن میثاقِ تپلِ نازک نارنجی لوس ، توی بغل بابا چه زود بزرگ و پیر شد ، چه زود سیگار کشید ، چه زود تا فرط پاتیلی مشروب خورد و شعر گفت ، چه زود مهر ممنوعه خورد توی بایگانی ارشاد . چه زود تلخ شد. آخر چه کسی باور می کند ؟ . باور نمی کنم . هنوز گاهی دلم تنگ می شود برای فندقهای کبلایی . برای خاله بازی . برای تیله ی شرابی برادرم . برای منچ و تاس نقره ای سعید . برای وقت آزاد . برای دریا ، برای تاب و جنگل سوخته ی رودسر . برای صمد وقتی کوچک بود . برای بیژن که حالا دارد خیابان های شانزه لیزه را گز می کند و درست نمی دانم و نمی دانیم کجاست گاهی دلم برای خیلی ها پر می کشد ، برای آنها ، برای عشقم ، برای خودم . تولدم مبارک !

یه روزی می یاد که نمی دونیم کی هستیم

یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم !

***

شعر
" من خوردگی " متعلق به این روزهای من است که طبق معمول زیاد هم روزهای خوبی نیست . در آستانه ی فرا رسیدن یکی از همین " پنج ها " تقدیمش می کنم به روح سالهای کبود گذشته . به 25 پنج کبود ِ ماضی  و شمایان که همخاطرم هستید . این شعر را در دکان روزمرگی ام نوشتم . درست میان کار گِل و تنهایی .

من خوردگی

 

نهیب درد جنینی / زن وغریو حزین

صدای رعشه زدنهای لاشه ای بر مین

صدای هق هق نوزاد بی هوا خوانده

صدای تف شدن بچه ای به روی زمین

بیا به عکس کودکی ام / روزهای بمباران

بیا به قاب تکه شدنها / به تکه ها / بنشین

ببین به زیپ دهانهای بسته پستانک

به مرد خیره نشسته به پای فیلم اُشین

بیا که باد می دمد آنجا / بجنگ / می جنگیم

بیا که لاف می دهد اینجا به بیدها تضمین

بیا به درد اودیپی/ به مادرت برگرد

برو به کام نکرده/ به نقطه ی تکوین

به سالهای تساوی جین و زن ممنوع

به سال مدرسه های بکن نکن بنشین

و روزهای سوپر هشت بی صدا / ناطق

و بمب های اتم تر ز ویدئو/ فردین

که هر چه راست کرده علی چپ ( برای قاتق نان !)

که هر که چپ شده چپتر زِ های هوی لنین

بیا به بازی گرگم چه بی هوا سر خورد

بیا به قائم و موشک / به سُک سُک و سین جین

تمام سفره ی عیدی به سال های خمار

نماد سرفه و سلسوگ / سکته و هفسین

زبر به زیر نشستی / مثال رستم و رخش

گهی به پشت تو زین و دوباره پشتت زین

 ***

آدمی عجیب مستعد تبدیل است ، پروسه ی کمر شکن هر تبدیل نیز از آغاز تا فرجام ، مطمعنا محتاج نگاه دقیقی به امر گذشته است . و این امرِ نگاه به ماضی یعنی اینکه ، بتوانی و جرات کنی تا  صاف صاف بیاستی و توی چشم گذشته ات زل بزنی . آنوقت هر جا که دیدی ماضی ات غلط می کند . همانطور با حفظ جرات و اعتماد به نفس توی رخش داد بزنی : بابا جان حسابی گند زدی . بعدش دوباره رو به آینه ی خودت برگردی بدون خستگی و نا امیدی دوباره مهره بچینی ، دوباره سعی کنی تا شاید شاه کیش شده به خانه اش بر گردد . این یعنی  پروسه ی تبدیل موفق . وقتی آن من ِ پیشینت تغییر کرد و دیگر آن شدی که هستی و نبود !  احتمالا سلسله اتفاقات عجیبی هم دور و برت رخ می دهد . خیلی از آدمها که عاشق آن من ِ پیش تو بودند دورت را خالی می کنند . بعضی وقتها تنها می شوی ، خیلی تنها . اما به هر صورت باید بپذیری . اینها هزینه ی تعالی است . مطمعن باش همیشه کسانی هم هستند که این منِ جدید را بپذیرند و با تو همره شوند ، و دوباره یادت باشد جبر تاریخ یعنی تبدیل ، یعنی رفتن ، یعنی تکامل، باید بروی حتی اگر آن ماضی روزی یقه ات را گرفت ، به دیوارت کوباند و گفت : دوباره داری مغلطه می کنی !

 

*** نمی دانم چرا این روزها دائما این ترانه ی " ترانه مکرم " توی سرم چرخ می زند ، همان ترانه ای که محسن چاووشی برای شاهکار " مهر جویی " سنتوری خواندش . یک شب تا صبح دور ه اش کردم :  

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

با این که هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 3:16  توسط میثاق بنی مهد  | 

اول از بدون شرح شروع می کنم ، شرحش بماند برای پست بعد ، فعلا نگاهی به عکسها بیندازید . از معصومه ی گل متشکرم که به جای من در محل حادثه بود و این عکسها را برایم گلچین کرد ...


مژده بزرگ دولت مهر: متروچیز خوبی است به خصوص اگر روبه روی یک تئاتر باستانی قد علم کند !

عکسها البته همین یکی نبود ُ دقیقا نمی دانم چگونه دو روز پیش دو عکس از سرور آپلود همینطور بی دلیل حذف شد! (۹ اسفند )

گفتم که شرحش بماند برای بعد !

***

تندیس دموکراسی این کالبد ممتاز و محبوب بشری که امروزه روز تنها گزینه ی مطلوب و گزیده ی بشر متمدن است از زیر پایه های متعددی رنگ می گیرد . اگر ریش سپیدان مجمع لیبرالیسم تاریخی چون "جان لاک "، و بدوی ترشان " روسو" پایه ی رفاه و اقتصاد غنی را به گونه ای سکوی رسیدن به دموکراسی می دانستند و سرمایه و فردیت مستقل را به یکدیگر پیوند می زدند و اگر ارتودوکسهای چپ چون" پانی کک "  دموکراسی بورژوایی را در کلیتش تناقض سرمایه داری در بهره کشی و دعوی آزادی فردی می انگاشتند ، هیچکدام به این پایه ی بنیادین سوم نیندیشیدند که اگر بستر فرهنگ نوین حاصل رنسانس نبود دیگر یقه کشی و دهن دری دو قطب مغرض سرمایه و سوسیالیسم در تعریف چند و چون دموکراسی واقعی بی حاصل و مضحک می نمود . آن چه در این معارضه فراموش شده بود عنصر نفی اخلاق کلاسیک و بلوغ مدرنیسم بود که در واقع چنین عنصری توانست مبحث فردیت و آزادی را به پیش کشد تا مسلک هایی قدرت یابند که بر سر مفهوم آزادی و دموکراسی چانه زنی کنند و تعاریف ایدئولوژیک خود را با بار سنگین حکومت تاریخی به بشر متمدن بقبولانند . اما اخلاق مدرنیستی به چه معناست؟  شاید بتوانیم با کمی تامل نطفه ی این مفهوم را به اوایل قرن پانزده میلادی نسبت دهیم ، آن گاه که تئاتر کلیسایی و موسیقی ارگی مسیحی جای خود را به درام های زمینی و موسیقی شوالیه ای و نجبا بخشید . گرچه واعظان این دو نحله خود از اشراف درگیر در مضامین کلیسایی بودند اما به سبب جایگاه طبقاتی برتر خود می توانستند از مواهب هوای تازه ی رنسانس سود جویند و به تدریج مایه ی نبوغ و دگر اندیشی خود را به نوکران تهی دست و بیچاره تزریق کنند . در اواسط قرن 15 به تدریج کلیسا مجبور شد به خواسته ی نسل فروکوفته که مبهوت سبک بالی اشراف بود پاسخ دهد و به آنان نیز خواندن و نوشتن بیاموزد ، به تدریج صنف بردگان نیز به چریکه ی دانش ابتدایی می پیوستند . گرچه این دانش تنها در سطح یاد گرفتن حساب و کتاب بود تا بتوانند خرج و برج اربابانشان را به خوبی به انجام برسانند ، اما طلیعه ی مدرنیسم به تدریج در همان دریچه های کوچک رهایی هویدا می شد . شاعران و نقاشان متنفذ آثار خود را به نمایش عام می گذاشتند و سلانه سلانه چهره ی مسیح را از ذات الهی خویش به ناسوت می کشاندند . در سویی دیگر رمانس اعیان پا به عرصه ی وجود می گذاشت . کلاسیسم پوسیده ی یونان و رم باستان در چنگ بازبینی اشراف جای خود را به عشقهای شورانگیز و سلح شوری های بی پایان شاهانه سپرده بود ، رمانسها تنها گونه ی ادبی بودند که از هدف اخلاقی کلاسیستهای منطق گرا و مسیح مسلک دوری جستند و گرمای عشق جنسی را به هنر متحول خود رهنمون کردند . خشکی و سکت(sect ) معنوی به تدریج رنگ می باخت و مردم می آموختند گه گاه مثل سروران شوالیه ی خود معشوق زمینی داشته باشند و پادشاهان را کمی بیشتر از کشیشان دوست داشته باشند . رمانس (( تریستان و ایزود )) از " ژوزف بدیه" خود نمونه ای از عشق ممزوج با سلح شوری بود ، در هیچ کجای این رمانس عشق با سامان خدایی مخلوط نمی شود و همواره شراب و عشق با مضامین زمینی و عریان آمیخته است ، رمانس هیچگاه مخاطب را نصیحت نمی کند و بسان کشیشان در مردم احساس گناه و سیه بختی از عشق را به تبلیغ نمی نشیند ، نمونه ی ایرانی رمانس (( تریستان و ایزود )) را می توان در کتب (( لیلی و مجنون )) و (( ویس و رامین ))خودمان جست . البته فراتر از ساختار مشابه این سه گزینه ، یک فرق بنیادین بین رمانس ایرانی و اروپایی وجود دارد که در بخش بعد مفصلا به این نقطه ی تفرق اساسی خواهم پرداخت . بعدها فن زیستی اروپایی رو به سمبلیسم ادبی آورد ، نمونه ای از " فابلها " (fable ) به مردم یاد دادند می توان در قالب قصه های قهرمانان حیوانی و گیاهی و با تخریب حاکم زیستی آنان ، غیر مستقیم و تلویحی به انتقاد از پادشاهان مورد نفوذ پروتستانیزم پرداخت . مردم سرکوفته از شریعت و اخلاق گرایی عریان به تدریج آموختند که می توانند نه بگویند و مرموزانه انتقاد کنند و ناسزا نثار سرورانشان سازند . فابلها اما در کنار انگ زدن خنثی به نامردمان فلسفه ی عامه را نیز توجیه می کردند و هدف تربیتی داشتند . پیش از زاییده شدن فابلها کشیشان اغلب با مراجعه به (( اناجیل اربعه)) وجود پیدا کردن نطفه ی هرچیزی را به دودمان پدر مقدس پیوند می دادند اما فابلها ریشه ی ازلی آفریدگان را زمینی کردند و چون به زبان ساده ی بردگان  سخن می گفتند هوادارانشان به تدریج افزوده شدند و بر کشیشان سبک مغز پیشی گرفتند . نمونه ی نوین فابل را می توان در اثر جاودان (جورج اورول) ، (مزرعه ی حیوانات) یافت . اما در آن زمان فابل شرقی هدف دیگری را دنبال می کرد ، این نوع فابل هیچگاه به زمینی ساختن مضامین نپرداخت ، بر عکس اثری چون (( استن حنانه)) با جان دادن به ستونی که پیامبر اسلام بر آن تکیه می زد بیش از پیش جلوه ای آسمانی حتی به ستون صامت داد . ممتد شدن همین تفاوت های بارز دو نحله ی شرقی و غربی بود که در نهایت مولود غرب را به سکولاریسم پیوند داد و مولود شرق را به دیکتاتوری و سکت مکتبی . حتی زمانی که این مولود در قرن بیستم تمام و کمال در اروپا و ایالات متحده متولد شد و در بحبوحه ی دهه ی 60 میلادی  که جوانان آمریکا تحت تاثیر انقلاب فرویدی اروپا بودند آنان را به طرح ریزی یک دگردیسی جنسی آزادانه رساند هنوز در شرق میراث کلاسیسم تمام و کمال ادا نشده بود و جوانان ایالات کهن هنوز در ذکر انقلابات آزادی شکن و معنویت و عصیان خام مسلک بودند . ایرانیان آن برهه حتی کمونیسم را به زعم خود بومی کردند ،  آن زمان که ارتودوکسهای رادیکال اروپا برای استالین کف می زدند تا به سرعت ریشه ی وعظ کلیسا را از اروپای شرقی بکند ، کمونیستهای ایران به دنبال آن بودند که به گونه ای پارادوکسیکال رابطی بین علی ابن ابی طالب و سوسیالیسم پیشرو ایجاد کنند !! گرچه دعوی حمایت از کمینترن داشتند اما هیچگاه در بولتن های خصوصی خود خبر معدوم شدن کشیشان و به آتش کشیدن کلیسا ها را منتشر نمی کردند ، زیرا در باطن مرموز خویش تعرض بر علیه مذهب را دون شخصیت کمونیسم می دانستند ، اینجا بود که بعدها خسرو گلسرخی در دادگاه شاهی داد سخن بر آورد که : من به عنوان یک مارکسیست لنینیست ، سوسیالیسم را برای نخستین بار از مولا حسین آموختم !!!  حال اگر بپذیریم که مدرنیسم فرزند مشروع لائیسیته است و سکولاریسم نوباوه ی مدرنیسم ، آن گاه بر این پایه می توان پدر خوانده ی بزرگ لائیسیته را اخلاق رنسانسی دانست . رنسانس پدیده ای بود که از سیاهه ی استبداد مغزسوز کلیسایی برون جست . اگر این سیاهه نبود شاید هیچگاه آنتی تز تعدیل گرش نیز به وجود نمی آمد . اروپا ده قرن به تجربه ی این تکرار تاریکی نشست تا آخر بنای(( اخلاق رنسانسی)) را به وجود آورد و متناوبا به دنبال آن شاهد بلوغ لائیسم ، مدرنیسم ، سکولاریسم در کرانه ی خویش بود . در مقابل شرق سوگوار آن ورطه هیچگاه به طور کامل زیر ستیغ مذهب تمامیت خواه نبود ، در کشاکش دوران سیاه قرون وسطای اروپایی ، شرق مکتب معنوی را در ملغمه ای غریب با سنن ملی و پادشاهی آمیخته بود و جهل سرکش خود را با نادانی خویش توجیه می کرد . بدین سان بود که شرق خفته هیچگاه مطلقا به رنسانس درونی نرسید ، زیرا که سلطه ی آسمان را در کران خود (( به خاطر نداشتن پیشینه ی اومانیسم)) عادی تلقی می کرد. اما اروپا پیشینه ی کهنی را در طلایه ی کلاسیسم روم و یونان باستان در انسان گرایی بدوی گذرانده بود و همین بازگشت ده قرن بعد از تولد قرون سیاه وسطی او را به رنسانس و اخلاق مدرنیستی پیوند داد . همین نقیصه در گونه های ادبی شرق نیز معضل را گسترده تر می کرد . آن زمان که رمانس غربی جهت پیوند با مردم بر اصول سخیف و خشک کلیسایی پشت پا می زد و در مقابل، قهرمانی های بی بدیلش را برای رسیدن به معشوق( زمینی ) صورت می داد ، درست در همان برهه رمانس ( لیلی و مجنون) وطنی در هاله ای از محرومیت جنسی تنها عجزو لابه ی مجنون بود برای لیلی اش که او را در ذهن خود تا حد ملائک ماورایی بالا برده بود ، لیلی نیز هیچگاه به مجنون روی خوش نشان نمی داد تا مجنون به پای او دل به صحرا زند و شب و روز از خدای خویش یک لحظه کام وصلت را آرزو کند .در همین نقطه بود که قهرمان رمانس غربی در کارزار پیروز می شد و معشوق نازنینش با فراغ بال خود را به عشقش پیوند می داد . اما رمانس شرقی همیشه ناکام بود بدین دلیل بر همه چیز هاله ی تقدس می کشید حتی بر غریزه ی مرسوم و معمول جنسی اش !!! این زیر پایه ی اخلاق دوگانه که در شرق و غرب به گونه ای متفاوت و عریان آشکار شد ، بعدها به هیئت سد سترگی درآمد تا شرق خفته همچنان به ذکر وهمش بپردازد و در کار تجدید حیاتش دائما در جا زند ، گرچه شرق گه گاه در سطح روشنفکران خویش مباحث نوین را به تفسیر و تحلیل می نشست یا گه گاه با ( آداپتاسیون)آثار غربی سعی به بازسازی فرهنگ بومی خویش داشت اما تنها به دلیل سطحی بودن این گونه کنشها و درونی نشدن خاصه ی اخلاق مدرنیستی در میان توده ی عوام و روشنفکران قشری این کارزار در فرجام به ثمر نرسید . اکنون نیز که چالش لائیسیته و سکولاریسم به عنوان مهره ی کارآمد جهان سوم معرفی و بارز شده است ، تنها قدم موثر روشنفکران کاردان می تواند ایجاد اخلاق پلورالیستی در میان توده ی عوام باشد ،آنان باید از خود نگری به دگر بینی و دگر دوستی برسند . این مساله یکی از پایه های مسلم اخلاق رنسانسی است . قدم بعد می تواند درونی ساختن مقوله ی لائیسیته در میان قشریون باشد ، آنان نیز به تدریج بعد از برون رفت از خود بینی و وهم پرستی به این نحله پا می گذارند ، سکولاریسم همان گام نهایی است که بعد از پشت سر گذاشتن این کارزار غریب به ثمر می رسد ، برای ثمر دادن این درخت خوش میوه باید ابتدا نهال سالمی کاشت ، آب و خاک و آفتاب این نهال ، روشنفکرانند و شاخه هایی که به تدریج پروار می شوند همان مردمی هستند که از دل خاک پلورالیزم و آزادگی میوه های ترقی را در خود می پرورانند . این نهال  امروزه روز در آستانه ی رشد آکادمیک است ، زمانی که روشنفکران آن را از بند درهای بسته ی تئوریک خارج سازند و شاخ و بالش را بیرون درز دهند آنگاه می توان با خوش بینی در انتظار نخستین میوه های توسعه بود .   

***

شعر " پرده پاره " را بدون توضیح فرمی بخوانید ، حرفهایی برای این فرم دارم که می گذارم سر وقتش ، در پستی مستقل . فعلا خودش را بخوانید ...

پرده پاره  

دستهایی که می برم/ از تو

زیر ساطورهای بیزاری

گوشهایی/ چه ونگوکی دارم

پشت حرفهای تکراری
 

واژها  را/ نریز در گوشم

قولهایی که سست می بندی

با نگاهی / چه تیز می بینم!

چشمها را/ که خیس می خندی
 

خیسِ ابرهایی که/ باریدت

پای پلهای نقشه ی تهران

خیسِ ترسم / چه زرد!/ خالی شد

توی سوراخِ سنگی دوشان
 

یک یهودا به رنگ چشم تو بود

رنگ عیسی / دوازده کافر

میز گردی شدم درون تو/ قاب

خواب شام نخورده یِ/ آخر
 

دستهایی گره زده با مشت

مشتهایی به نام کوبیده

اسم من را ز گنجه پیدا کن

زیر اوراقهای پوسیده
 

دستهایی کشیده من/از تو

با قلمهای سبز / انگاری ؟

زیر دندان تو خوب می جَوی یم

لای تردیدهای اجباری
 

رنگها پشت هم زبان دارند

مثل سرخاب آسمانی تو

مثل رژها چه رنگ می بازم

زیر ماتیکِ ارغوانی نو

***

شنبه ده آذر ، در برنامه ی " اندیشه های رو به رو" در رادیو گفتگو حضور یافتم و در باب کتاب " در راببند آنقدر زندگی کن تا بمیری " با مخاطبان رادیو سخن گفتم ، قرار بود فایل صوتی مصاحبه را زودتر از اینها در وبلاگ بگذارم اما ضبط رادیویی کار موقع پخش از دستم در رفت ، مجبور شدم منتظر بمانم تا سایت رادیو گفتگو در بخش آرشیو ، مصاحبه را برای دانلود بگذارد . این هم دو فایل از مصاحبه ، اگر حوصله دست داد به قول معروف بگوشیدش

قسمت اول مصاحبه
قسمت دوم مصاحبه  

و حالا ... تا بعد ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 22:17  توسط میثاق بنی مهد  | 

 متاسفانه این روزها به صورت عجیب و غریبی درگیر کار گِل و روزمرگی هستم و فعلا وقتی نیست برای نقش دل و غزل نوشت . البته کاملا هم از نگار قلم دور نیستم ، گوش و کنار، گهگاه می نویسم و نقش می زنم ، مساله تنها این است که دیگر وقتی نیست برای شرح و بسط ارادت و تازه کردن دیدار با دوستان و رفقای شاعرانه گی ام . به هر حال امیدوارم طی روزهای آینده اندک فرصتی پیدا شود تا احتمالا در انجمن شعر دوستان حضور یابم و در آن خانه دیدارها را تازه کنم . اما قبل از آن لازم است  از تمامی دوستانی که طی این مدت به نوعی در یاد و احوال پرس من بودند تشکر کنم . از استاد حائری سپاسگزارم که در این مدت مشفقانه صندلی بنده را در انجمن خالی گذاشت تا مبادا نامم زیر گرد غیبت اجباری ام گم شود . در غیبتم استاد دو شعر جدیدم را به نمایندگی از من در انجمن خواند و یادم را همچنان تازه نگهداشت ، در جمع نبودم اما ، در شب شعر دوستان به همت استاد عزیز ، حضور و جلوه ام از دست نرفت . از عمق جان سپاسگزارم برای این محبت شیرین . از صابر عزیز متشکرم که در این ورطه ی کار و بیگار ، همیشه احوال پرسم بود و واقعا صدایش گرما بخش بود . روزی با گل و شیرینی به دکان روزمرگی ام آمد و دیگر روزها نیز دورادور هوای دوستش را داشت . از احمد زاهدی لنگرودی متشکرم ، رفیق عزیزی که هنوز شکلاتهای شیرینش را در قندان نگاه داشته ام ، من که ذاتا قند خور نبودم اما این رفیق عزیز با حلاوت شکلاتهایش دوباره بنده را به شکست رژیم غذایی معهود فرا خواند . از سپیده افروزیان سپاسگزارم برای هدیه کردن یک شعر نابش به من ، خیلی خوشحال شدم که عاقبت سپیده کلک شعر هایکو را کند و برای یکبار هم که شده خواست فرم کلاسیک را بیازماید و واقعا که استعدادش را هم داشت .   از ابراهیم پور باقر عزیز متشکرم ، گرچه نامرد به ما سرکی نزد ، اما خوب ، این رفیق همپا جای خود را دارد ، زنگی زد و احوال پرس دل ما بود . از امین منصوری پایه ی سوم سلاچنگ پیشین هم متشکرم . گر چه نمی دانم کجاست و در چه حال است . گهگاه در تنهایی غریب به یادش هستم . و دیگران و دیگران که به گونه ای این تنهایی رذل را با حضور شیرین خویش گرم کردند و دلم را خوش کردند به این که هنوز رفاقت و دوستی محلی در دل دارد و جایی در زمانه .

و اما دو خبر :

اول اینکه احتمالا به زودی کارم را در نشریه رودکی از سر می گیرم

و دیگر اینکه دو شنبه ی هفته ی آتی در برنامه " اندیشه های روبه رو " در " استودیوی رادیو سراسری  گفتگو " حضور پیدا می کنم و در باب کتاب " در را ببند ... "  با شنوندگان رادیو سخن می گویم .

رادیو گفتگو را می توانید به صورت 24 ساعته در fm  رادیوی خانگی گوش کنید ، فکر کنم در کنار رادیو جوان این رادیو پر مخاطب ترین رادیو در عرصه ی رسانه های داخلی درون مرز باشد . ساعت شروع برنامه 10:45 دقیقه ی دوشنبه شب است . احتمالا نسخه ی صوتی برنامه را پس از پخش در وبلاگ می گذارم .

***

و دیگر ... فعلا بدرود      

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:44  توسط میثاق بنی مهد  | 

یه شب بود ُ شاید دور ُ با Flying خوابیدم ، تا صبح فقط خواب پرواز بود و ...

started a search to no avail
a light that shines behind the veil trying to find it
and all around us everywhere
is all that we could ever share if only we could see it
feel there's truth that's beyond me
life ever changing weaving destiny
and it feels like i'm flying above you
dream that i'm dying to find the truth
seems like your trying to bring me down
back down to earth back down to earth
layers of dust and yesterdays
shadows fading in the haze of what i couldn't say
and though i said my hands were tied
times have changed and now i find i'm free for the first time
feel so close to everything now
strange how life makes sense in time now
and it feels like i'm flying above you
dream that i'm dying to find the truth
seems like your trying to bring me down
back down to earth back down to earth
back down to earth back down to earth x2  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:15  توسط میثاق بنی مهد  | 

میثاق

سلام

خداحافظ

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:36  توسط میثاق بنی مهد  | 

عاقبت به هر ضرب و زوری هم که بود خودمان را از چاه عمیق هک شدگی بیرون کشیدیم ، وبلاگ دوباره سرپا شد و غزلگاهمان مهیا ، البته در این بازی مضحک خیلی چیزها از دست رفت ، خیلی از نوشته ها ، خیلی از نکته  ها و تمامی آن چیزهایی که  شاید حاصل یک ذوق لحظه ای بود و شوربختانه  من هیچ کپی دومی از آنها نداشتم . ولی به هر حال توانستم دست خالی دوباره وبلاگ را سرو سامان دهم . مجبور شدم خودم دست به کار شوم ، چاره ای نبود ، البته پیش از این تصمیم چند ایمیل اضطراری برای مدیران بلاگفا فرستاده بودم ،  اما ، دریغ از یک پاسخ خشک و خالی و دریغ از حتی یک توجیه نیم بند ! . جوابی نیامد و بنده اجبارا به عظم این حقیقت درآمدم ، که : " کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من ! "
خلاصه اینکه ، ته بند این هوی و های ، بنده  نتوانستم همان آدرس پیشین را از زنجیر برادران هک پیشه آزاد کنم ، ناچار با
domain موقت جدیدی بازگشتم و آن را وصل کردم به ساب دومین پیشینی که هنوز سالم و دست نخورده بود . و این شد ، تولد نوین " خلوت شعر من " .
و اما ، در این پست قصد دارم گزیده ای از آرشیو پیشین وبلاگ "مرحوم" را به بایگانی وبلاگ نوین اضافه کنم ، از آنجا که دقیقا تمامی مطالب " خلوت شعر " در یورش حضرات غزل کش در طرفه العینی به باد رفت ، شاید کار ثبت و دوام حافظه ی واژگانی بهترین واکنش باشد به کنش آنانی که اخلاق و پیشه ی  شعر و شاعرانگی را برنتافتند و شاید در حکم این سخن فرزانه باشد به آنان ، که " با بال شکسته پریدن ، هنر ماست "  .  

 بایگانی :.

 

فیلمنامه ی جنگی " یک سکانس"

 پلان 1/ غریو مین و نخود ، جنگهای تصویری

تراولینگ ، فِلش/ " منطقه ی/ شهید کشمیری"

صدای اشک/ دخترکی پشت قاب/ پاپا جان

" نرو به زیر پاتک صدام/ می میری "

پلان 2 / بسیج محله ، شهید آوردند

فلوی قبر ، دست ، خون ، قتل عامِ زنجیری

و دود انفجار ، هیس ، بچه هات خوابیدند

نفیر ساب، کشک، جام، زهر/ ده سیری

 پلان 3 / رادیوی بعثی ، تمامشان مردند

گرای صفر ، اشهد ان لا...ه / سوت آژیری

دوباره رادیوی بعثی ، رئیس فاتح شد

و زوم روی خبرها ، دروغِ تفسیری

پلان 4 / لنز تله / اسیر می گیرند

صلیب سرخ ، فید سیاه و وکیل/ تسخیری

غریو ناوک دشمن به کردهای تفنگ

حلبچه ، سوزش مغزی و بَنگِ اکسیری

 پلان 5 / پاتک و مهران ، برادرت ترکید

دو جفت کایت مهاجم ، ناپالمِ تخمیری

پلان مرگ /آخر بازی نخود نمی ریزند

 نمای لانگ/پذیرش قطعی/جامپ کات/ شمشیری

پلان 6/ بیست ساله ی بعدی / نجنگ عاشق باش

وmake love  ، پیاز عراقی ، برادرِ شیری

 

******

من مردگی
 

تکه تکه می شوم ، نرفته ای

چکه چکه می روی شبیه آب

شکل زنهای عکس می شوی

بی صدا می دوی درون قاب

 

تکه تکه می خورم به پازلت

تکه تکه می شود صدای من

می دوم رها شوم ز آبرو  

می پری و می پرد/ ز عطر زن

 

می پرد رها کنم غم تو را

خاطرات کهنه ای که داشتم

می خورد به کیشها به ماتها

مهره ای که بی ثمر گذاشتم

 

می خورد به وصله های زخم مرد

سوزن محالهای تیز و ریز

می کِشد تمام های رفته را

تهِ سیگارهای مانده / روی میز

 

می رسم به خانه های خمر/ درد

مردِ خسته می کند/ ز نیش/ نوش

محو خنده می شوم درون عکس

عکس را نمی کند کسی رتوش

 

قهوه های تلخ تر ز یاد تو

می خورد به فال های ترد و تر

می تنی به گریه های عقده/ مرد

می زند به نغمه های شوشتر

 ***
تکه تکه می شوم ، نمی رسی

قطره قطره می رسی به جوی آب

مرد قصه پیر می شود

بی هوا می دود درون خواب

 

میثاق ، 11 مهر 1386 خورشیدی
 

یک نگاه ، عینک خاور میانه ای !

مطمعنا این هانتینگتون بی پیر از همان ابتدا می دانست که جهان در گیر چه کثافت عظیمی می شود . این داستان جنگ تمدنها واقعا حکایت شگرفی است . بابا جان ، بنده حقیقتا روی این داستان وا مانده ام که چرا آمریکا به زور می خواهد سنبه ی دموکراسی را توی حفره ی  مردمانی فرو کند که پشیزی از الفبای دموکراسی پروغربی نمی دانند . آخر زور که نیست  ، فلان افغانی هنوز برای شفای فرزندش آینه می بیند و آیت الکرسی می خواند ، فلان پشمک الشیخ عرب هنوز برای شفای زن نازایش شاش شتر نا بالغ را تجویز می کند . در عراق هنوز سفره های متبرک  و سبز معنوی از موزه های  ملی کشور شلوغ تر است . این مردم  حتی برای نمایش شعف خویش تیر هوایی در می کنند و آدم سر می زنند . کجاست سیر بلوغ آن فرهنگ جهانی که قرار بود روزی خرده فرهنگها را ببلعد و جهان را زیر بیرق یک نرم فرهنگی فراگستر جمع کند . اینجاست که می گویم که احتمالا جناب هانتیگتون در بطن ناخودآگاهش احتمالا می دانست که نوید آتیه ی نیک چندان هم با دعاویش جور نخواهد بود . بحث در این باب بسیار است . دیروز شبکه ی CNN برنامه ای داشت در باب اینکه آمریکا چه کارهایی را می بایست از اول انجام می داد و نداد . محور موضوع بر سر عراق بود . برایم جالب بود که این شبکه به هر چیز و پشیزی اشاره کرد الا یک نقص بزرگ ! کم کم دارم شکاک می شوم به عملکرد هیت مطالعات استراتژیک آمریکا ، به نظرم کاسه ای باید زیر نیم کاسه ی این هیات باشد . وگرنه چطور ممکن است در تنظیم نقایص عملکرد آمریکا آنقدرمحافظه کارانه عمل کنند و لاطائلات بر هم ببافند . کسی تا به حال از درون این هیات و آن کنگره ی عریض و طویل از جناب پرزیدنت نپرسیده است که آقا جان این ملغمه ی انتخابات زود هنگام در عراق و افغانستان اصلا به چه منظوری باید انجام می شد . اصلا این انتخابات در بطن خود چه پیامی را می خواست به جهانیان مخابره کند . آخر چه معنایی دارد ملتی که سی و اندی سال رنگ انتخابات و مبارزه ی حزبی را ندیده است به یکباره و بدون آموزش فرهنگی خود را درون چاهکی فرو کند که جز بوی گند انحصار و فناتیسم چیزی از آن بیرون نمی آید . واقعا این مساله علامت سوال بزرگی در بر دارد . البته بنده به هیچ عنوان حامی دیکتاتوری نظامی و کودتایی نیستم اما به نظرم  بزرگترین مشکل ایالات متحده این است که به هیچ عنوان خاور میانه و مشتقاتش را نمی شناسد . به همین دلیل هم هست که  تمامی معادلات را با همان عینک خوش بینانه ی آمریکایی می نگرد . آمریکا باید خیلی چیزها را خارج از آن هیاتهای مطالعاتی سر دستی بررسی کند آن هم نه با یاری کارشناسان فرتوت تئوری زده و بی خاصیت بلکه باید دست پراگماتیستها را کمی باز بگذارد تا به تدریج تحلیل تجربی و واقع گرایانه  جای چالش تئوریک را بگیرد .
 

****
 

چیزی درون حادثه ها رنگ می خورد

شاید میان پلک تو یکرنگ می شود

من می روم به رنگ تو اما یقین که باز

روزی دلم برای خودم تنگ می شود

 ***

2 . صد تکه ابر تازه و باران نمی گرفت

شاید سفیر جمعه و پایان هفته بود

صد لول تیز، حبه و بغضی میان خواب 

معشوقِ دیر آمده هم ، زود رفته بود

####


خود کوفتگی

 زیر اوراقِ زردِ خاطراتی دور

 شبحی کهنه نقش می بندد

شبح من که دست می افتم

 شبح دختری که می خندد

شبح کورعشق طوفانی

 چوبک  ترد مشتعل  بر آب

شبح او، که محو شد آرام

 توی عکسش /کنار من/ در قاب

مثل همزاد تن یکی می شد

 خاطری خون گرفته از سر درد

خبری ملتهب ، کجایی تو

" با رقیبت/ عشق بازی کرد "

و منی که فرار می کردم

 ازدل سایه های دود اندود

سایه ی من که پیر شد آرام

 ساعتی هم ، که دیرمی شد زود

شبحی سر شکسته در پیوند

 یاد شبهای بوسه ای در باد

شبح شاعری که نظمش کرد

 یاد من را که در توجان می داد

یک نفس تا سراب خوابیدم

 روی تختی که تشنه و تک بود

 در هم آغوشی خیالاتی

 که نبودی و تن/ نمی آسود

مست مست از شراب ، آخر شب

 پرسه ای تا سحر ، بدون هدف

پی فعلی که صرف کِی می شد

 با ضمیری که ماند بی مصرف

و تو ازعمق دل نمی گفتی

 آرزویت / که زل زنم بر طاق

زهر چشمی که سخت کاری شد

 وسط یک گلو پر از حناق

مثل یک پا نویس پاره شدم

 زیر اوراق زرد خاطر تو

و نوشتی تو مشق تازه تری

 روی برگی که نیست دیگر نو

***

مثل صد آه ترد / ساده نبود

 مرگ بیدی که لاف می زد/ باد

تبر خنده ای که کاری شد

 درس عشقی که خوب یادم داد
 

میثاق ،25 شهریور 1386 خورشیدی
شماره ثبت 86 -25640 م
 

###
 

تهوع...

دل پیچه ای رو راست ، استفراغ

یک کاسه پرزِ ماست ، استفراغ

تیتر درشت روز ، یک مژده

بزمجه کاندیداست ، استفراغ

تزریق پول نفت بر مزبل

ترفیع خطِ کاست ، استفراغ

شریان جیغِ تیغ بر رگدان

خونابه پا برجاست ، استفراغ

سلطان و شیر محض در زنجیر

سگ توله بی همتاست ، استفراغ

یک آلتِ بی مغز در زهدان

جرثومه ای باباست ، استفراغ

***
با فرج موطن، گرم، بازی کرد

یک سیخ شق ، سر راست ، استفراغ

میثاق ، 10 شهریور 1386 خورشیدی

###

تحلیل تاریخی یک تردید . رابطه ی عشق و ازدواج

این روزها علاوه بر کار دل و گل ، گهگاه نیز خلوتم را با فکر و چالشی خودمانی می گذرانم . چندیست دارم با واژه ها کلنجار می روم و پازلهای زندگی را جفت جفت کنار هم می گذرام . اصل زندگی ؟ سوال بزرگی است . مشغولیت ذهنی من حالا در چند امر پارادوکسیکال جمع است ، گهگاه این فکرها به درگیری سطحی عقل و احساس می انجامد و این اصطکاک نتیجه گرفتن را دشوار می کند . اما خوب اخیرا حس می کنم این فکرها کم کم دارد جمع می شود وخرده خرده نظم می یابد . اما حالا این پارادوکسهای ذهنی چیست ؟
نمی دانم تا به حال به رابطه ی عشق و ازدواج فکر کرده اید . می دانم شاید اصل مبحث خیلی کلیشه باشد اما این روزها واقعا یکی از معضلات ذهنی بنده روی وصف و تشریح این دو عنوان می گردد . شاید دلیلش  این باشد که بنده هم به گونه ای از راحیه ی عشق زمینی در این دوران نصیب برده ام . اما معضل بنیادی حالا این است که به هیچ عنوان نمی توانم آن گره تاریخی این دو مفهوم را بر اساس یک استدلال عقلی و منطقی تحلیل کنم . اینکه بنده به صورت یقیین در ضمیر باطنی احساس و در امر مستدل عقل عاشق شده ام برای خودم حامل تردید نیست اما استدلال آن گره قانونی را به هیچ عنوان نمی توانم حضم کنم . اینکه عرف و شرع توانسته برای ذهنیت عامه و در تیراژی گسترده و تاریخی  واژه ی عشق و  وصل را با ازدواج در یک محور طاق بزند و تعریف کند برایم از شاکله ی استدلال هوشیارانه خالی است . اگر عرف و شرع دلیل ازدواج را با شامه ای داروینی تنها در امر تولید مثل و تداوم حیات خلاصه می کرد شاید بیشتر پذیرفتنی بود اما قصه اینجاست که بر خلاف کوشیده است که به گونه ای  مزورانه و به مدد تحلیلی سبک تداوم رمانتیسم و عشق را نیز در مسیر ازدواج تعریف کند . اینجایش به نظرم تحریف سطحی مفاهیم است برای وارونه ساختن یک حقیقت واضح در پرده . عشق تعاریفی به مراتب غنی تر دارد ، با کمی تامل  پیرامونی می توان مختصات ازدوج را شکافت و بعد تحلیل کرد که آیا واقعا وقوع این امر در مسیر تداوم آن چیزیست که بشر با مسمای عشق می نامدش !.

نطفه ی  نخستین ازدواج شاید از زمان قبیله محوری و دوره ی پسا سنگی بنیاد گذاشته شده باشد . آن گاه که بشر خمیر مایه ی زندگی اشتراکی خود را رها کرد ، پای بر سکون نهاد  ، و به گونه ای سعی کرد نخستین پایه ی مالکیت اختصاصی و خودخواهانه را بر روی زمین بنیاد نهد ، اشتباه نکنید هدفم تفسیر مارکسیستی از این ماجرا نیست ، تنها می خواهم به گوشه ای از سیر این تحول اشاره کنم . اگر دقت کنید نطفه های خیلی از مفاهیم در آن زمان آرام آرام به صورت موازی شکل گرفت . تقریبا همان زمان بود که مذهب زمینی  نیز( در قالب اولویت جادو گران و امر بت خدایی ) اولین گام را برای حیات سازمانی برداشت . اگر کمی تامل کنید می بینید چهره ی ازدواج در آن سلک تاریخی و همینطور هدف غایی اش کاملا با آنچه امروزه روز تعریفش می کنند فرق دارد . آن زمان شکل و چهره ی ازدواج با هیچ عرف و قاونی گره نخورده بود ، پارتنرها غریزی تر انتخاب می شدند . در کنار هم هم خانه می شدند و در یک مدار زندگی می کردند . هدف ازدواج هم در آن دوران یک هدف پراگماتیست بود . دو انسان مزدوج می شدند تا بچه بزایند . و فرزندان به عنوان نیروهای کار آتی خانواده مورد استفاده قرار گیرند . این تعریف و کاربرد غایی امر ازدواج و پیوند در آن دوران بود . شخصا فکر می کنم پایه ی تحریف از یکی دو پروسه ی تاریخی بعد از آن اتفاق افتاد شاید با شروع دوران فابلها و شوالیه ها . در آن دوران اصل عشق به صورت محوری تر در آمد . مبارزه ی شوالیه ها و تصاحب دختر آریستوکرات یا تحت مسمای عشق و یا تحت امر پاداش  پدران و پادشاهان . یک چیزی تقریبا شبیه این رویکرد در رم باستان و داستان گلادیاتورها نیز به همین ترتیب رخ می داد . به نظرم نطفه ی تحریف هم در همینجا پایه گذاری شد . در این مرحله مردان نیاز کمتری از لحاظ امر مالی و کاری به زنان داشتند ، اینجا بود که زنان نقش کالای لوکس تصاحب شونده را پیدا کردند . اما به واقع ازدواج در این دوران هم تعریفی مشابه ی هزاره ی پیشش داشت . یعنی پدیده ای بود صرفا برای تولید مثل . اما تحریف به تدریج با ورود جوامع به انقلاب صنعتی و با سیطره ی کامل و همه جانبه ی  سرمایه داری به گونه ای گسترش همه گیر پیدا کرد . زنان و مردان به قول " رابین وود " از دوباره تعریف شدند . زنان عروسکی و مردان سنگی ! انگلس شاید بهترین کسی باشد که این دوران مخصوص را تحلیل می کند   ، او در چالشی تاریخی می گوید ازدواج در این دوره تنها برای جمع کردن و متمرکز کردن فکر و توان نیروهای کار برای تمدید همان امرکار در جامعه بود ، هدف این بود که ازدواج از پراکندگی نیروهای مولد جلوگیری کند  و در واقع وقت آنها را برای انجام کار بیشتر بخرد . مردان و زنان نیز بر همین اساس تعریف شدند . مرد باید ازدواج می کرد تا برای رفع نیازروحی و جنسی دیگر وقت خود را حرام دوست دخترش و عشوه های او نکند و به جای  آن قسمت اعظم وقت خود را مشغول تولید باشد و بعدش شب برود ، و به صورت آنی و مقطعی مثل فست فوود های مک دونالد شارژ بشود و دوباره فردا صبح با انرژی تازه امر کار جامعه را به پیش برد . زنان هم هماره  طبق همین تعریف ، بتهای عروسکی بودند . سرمایه داری به کمک مذهب تشکیلاتی حتی برای تز خود دست به انوع و اقسام تبلیغات فرهنگی نیز برد . سینمای هالییود و شرح عشقهای طوفانی که وصلشان را در ازدواج تعریف می کردند و اکثرا هم به این مقام نمی رسیدند تا ملودرام تشدید شود در کنار انیمیشنهای پر افاده دیزنی از زنانی که منتظر اسب سفید بودند و چون عروسک مرمرین می درخشیدند  همه از تبلیغ گسترده ی این تز خبر می داد .  مذهب تشکیلاتی هم البته در این مسیر حکایت ازدواج را با تعاریف گوناگون قدسی بسط می داد . اینطور شد که به تدریج گستره ی این تحریف جهانی شد ، اما کاربرد ازدواج در این دوره نیز درست مثل دو دوره ی پیش بود ، تنازع بقا ، امر تولید مثل .... در واقع امر عشق تنها با عنوان امری جامعه پسند و زرورق مانند برای مزدوج کردن سریع دو فرد به کار می رفت ، اما یک سوال در هر کدام از ان دوره ها شاید در ذهن برخی  همیشه زنگ می زد و آن اینکه .... آیا به واقع ازدواج امر عشق را تمدید می کند و گسترش می دهد ؟

این سوال درست همان سوالی است که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده است .  و درست همین سوال باعث شده است ، که اینچنین چالش فکری خود را فراگستر کنم . گستره ی پازلهای من برای پاسخ به این سوال اینگونه در کنار هم چیده شد .

عشق چگونه پدید می آید : به واقع عشق یک اتفاق نیست ، یک پدیده ی مزمن و البته بسیار زیباست . در ابتدا گفتم که خدا را هزار مرتبه شاکرم . که در حال تجربه ی این پدیده هستم با تمامی دردها و غمهایش . اما این عشق ، پدید آمدنش درست بر اساس مختصاتی است که ازدواج تماما در ضدیت با آن عمل می کند . عشق مساوی نزدیکی و تداوم رابطه است در کنار فاصله های هجران و دوری مقطعی . عشق مساوی اعتیاد و عادت است در کنار نقض عادت . نقص عادت آدم عاشق را حریص تر می کند برای رسیدن به معشوق . عشق مساوی آزادگی است و حفظ فردیت جداگانه دو انسان تا با نزدیکی تازگی عشق را پاس دارند . اما ازدواج چیست ؟. با کمی تامل تمامی فاکتورها و مختصات به ناگهان بر عکس می شود . تداوم رابطه ی بی هجران زیر یک سقف عشق را به عادت و وابستگی و اعتیاد مزمن و کسالتوار بدل می کند ، شاید خود فرد گهگاه حتی به کسالت نیز عادت کند اما در چنبره ی ذات هماره از آن نقشی باقی می ماند . ازدواج در واقع عشق را رهنمون افول می کند . البته تقصیر امر ازدواج نیست ، چون این امر در ذات از ابتدا همینگونه بوده است . مساله سر همان تحریفهاست که سعی کرده اند این پدیده را به گونه ای دیگر تعریف کنند . غرب امروز به گونه ای به تعریف اخیر رسیده است . زوجها کم دل به ازدواج می دهند تا اسیر کسالت و افول عشق نشوند به جای همخانه بودن سعی دارند نقش همان دوست پسر دوست  دختری را بازی کنند که عشقشان همواره سیر صعودی خود را حفظ کند . آنها بدین واسطه تنها حافظان عشق حقیقی بی تحریفند . فی الواقع عصر امروز عصر بازبینی واقع بینانه در تعاریف عرف و شرع است . به نظر من گاهی باید شرب تلخابه ی حقیقت را برای عرف اجباری کرد . 

###

صد و یک

صد نت ، هزار غصه ، من و سرفه ی سیاه

یک شب / کلافگی و تسلسل ، سر تباه

یک راز سر به مهر ، تشنج ، زوال نرم

یک بازه حد جور ، تفرج ، جمال شرم

صد لاک سرخ ، یک رژ عطری ، بنفش جیغ

یک گردن کلفت / خاطره رنگین ، به زیر تیغ

یک صبح زود ، رخصت بالین ، قرار ما

صد پای لنگ ، خط پلاتین ، سوار پا

یک بوس نا تمام ، تهوح ، بزاق سرد

صد عقده بی کلام ، ترحم، جناق مرد

صد شامه ی غلیظ ، خیانت ، صدای زنگ

یک حنجره/ کلفت ، رقابت ، جدال ننگ

یک زن ، به زیر و به رو / صد جوال دوز

یک مرد ، دون ،کرامت عظمی ! ، تب تموز

یکصد فریب شیک که جنتلمنم به وهم

یک شب ، دراز ، ذوق ، تو را آورم به سهم!

یک وزن بی حساب ، صد و یک ، تراز هم

یک شعر بی جواب ، صد و یک هزار غم

***
من مانده ام هنوز میان حساب تو

یک گندمم بده ، مال خودت ، صد هزار جو

###

بی شک عمق استبداد چون بلاهت بی انتهاست !

طبق قانونی که دو سال و اندی پیش در مجلس اعلا و ملی اندونزی به تصویب رسید ، بوسه ی زن و مرد در ملا عام جرم عینی تلقی شد و حد مجازاتش برای دو جنس حداقل ده سال حبس بی تخفیف اعلام گردید ، بهانه ی نمایندگان مجلس اندونزی برای تصویب این حکم بنیادین  این بود که اکثریت مردم اندونزی را کلونی مسلمانان متعصب تشکیل می دهند ! چند روز پیش تر از تصویب قانون فوق در اندونزی ، در آن سوی کرانه ی استبداد ، دولت سرخ کره ی شمالی اعلام کرد : بایست